
|
در اين تايلوي قديمي نام ايستگاه "پناهگاه شيرپلا" ضبط شده اما در تابلوي كناري ... |
![]() |
|
در اين تابلو كه تازه نصب شده نام "مجتمع ورزشي كوهستاني" ضبط شده.
راستي اين تغيير نام به كدام دليل و به استناد كدام مصوبه اتفاق افتاده؟ |
![]() |
به هر روي با پرداخت ۱۰۰ تومان ورودي در آستانه اين مجتمع، وارد ميشويم. اين ديگر چيست؟ يك سنجاب بدبخت تاكسيدرمي شده در محل فروشگاه، بله ديگر وقتي پناهگاه به مجتمع تبديل شود، لابد به جاي نمادهاي حافظ محيط زيست، نشانههاي ضدزيست محيطي بايد زينتبخش مجلس شود.
در يك روز جمعه و پر تردد، در ِ اتاق مخصوص امدادرساني پزشكي قفل است، خوب اينجا كه درمانگاه يا پناهگاه نيست، اينجا مجتمع است.

خوب، فكر ميكنيد اين هشدار پايين را در كجا نصب كردهاند؟

در يك رستوران بينجادهاي؟ نه، ... بله درست حدس زديد متأسفانه، در جايي كه روزي به قصد پناهگاه بودن براي كوهنوردان ساخته شده بود.

يك مشاهدهي جالب ديگر: البته متأسفم كه اين بخش گزارش، تصويري نيست. خوب گاهي سوژههاي حاشيهاي و ناخواسته هم در برخي عكسها ميافتند كه خود عكاس عمداً آنها را شكار نكرده است. من مشغول عكس گرفتن از گوشه و كنار تراس بودم و از سوژههاي مختلف عكس ميگرفتم. ناگهان پسري حدوداً ۱۸ ساله، جلو آمد، سلامي كرد و مؤدبانه پرسيد:<سعي كردم عين ديالوگ را نقل كنم>
- "شما از ما عكس گرفتيد؟"
- "سلام، نه."
-" چرا. ما اونجا نشسته بوديم و من داشتم دوستم را بوس ميكردم و فكر كنم شما از ما عكس گرفتيد.
-نه، گمان نكنم، اگر اين جوري شده عمدي در كار نبوده، معذرت ميخوام. اجازه بديد ببينم ..."
دوربين را در حالت مشاهدهي عكس قرار دادم، او هم سرش را پيش آورد. بله يك چيزهايي اون گوشه بود ... چه جالب! اين اون پسر نبود كه خانم كنار دستش را ميبوسيد، بلكه اون دختر بود كه ... . دوباره عذر خواهي كردم و گفتم: "پاكش كنم؟" گفت "بله لطفاً" گفتم "خوب صبر كن". گفت "خودتون پاك كنين قبوله" و رفت.
برايم جالب بود. با نسل قبل مقايسه كردم و از ذهنم گذشت: اولاً تعدادي از نسل قبلي كه اصلاً جرئت اين كار را در فضاي عمومي نداشتند. ثانياً اگر هم تعدادي از نسل قبليها اهل اين كار بودند، يا از ترس و خجالت به روي خود نميآوردند و يا اگر هم از پر رويي برخوردار بودند، در موضع اعتراض به كمتر از بحث و دعوا بسنده نميكردند. و ...
جالب اين كه وقتي دو هفته بعد دوباره رفتم شيرپلا درست در همان نقطه جواني را با لباس نيروي انتظامي ديدم، باطوم به كمر بسته بود و در دست ديگر هم سيگاري داشت. باطوم و سيگار و نيروي انتظامي، در شيرپلا!! چيزي كه چند سال پيش نه در حالت تركيبي، بلكه حتي به طور مجزا هم اينجا ديده نميشد. خوب البته بايد فرقي بين دو محيط: "پناهگاه" و "مجتمع ورزشي" باشد.

براي برگشت مسير اوسون را انتخاب ميكنم. بر روي گردنه چادري بر پاست. چادر امداد و نجات كوهستان، به جواني كه معلوم است به چادر تعلق دارد نزديك ميشوم و سلام و گپي. ميگويد از طرف هيأت استان تهران به اين امر مهم مشغول است. كار ارزشمندي است كه دو سالي است هيأت استان تهران شروع كرده انصافاً . درودي فرستادم و خداحاقظي.

فنس كشي مسير شيرپلا-اوسون بسيار جديتر است. از دور صداي خوش كبكها بلند است و مسير برفي است. تا ميخواهي از فكر مجتمعشدگي شيرپلا بهدرآيي و دل به سپيدي منطقه ي اسپيدكمر بسپري، پارههاي اضافه و رها شدهي فنسها كه در كنارهي مسير افتادهاند، خاطر را ميآزارد.

بالاخره به منطقهي قبر اوروس ميرسم. واي اينجا هم كه از گزند مصون نيست. كنار كتيبه نويسي قبر اروس كه به زبان فرانسه است و متعلق به ۱۸۰۰ و خوردهاي ، عدهاي از معاصرين هم آمدهاند و كتيبهي خود را نوشته اند. اصل كتيبه هم در حال فرسايش است و كسي را هم البته خيالي نيست.

در ادامه مسير از چند كوهنورد پا به سن گذاشته از كسيتي و ماجراي اوروس ميپرسم، اما جوابها بسيار عجيب و خندهدار است.
اينجا زمستان است و در اين مسير ميتوان به مدد سرما حتي آب را به بند كشيد.
به هر روي مسير به پايان ميرسد و ... همه مشاهدات و عكسها را كه نميشود بر صفحه گذاشت. علاقهمندان خود ميتوانند يك روز را به مشاهدهي اين مسير اختصاص دهند. حتي در اين مسير هم هنوز اثري از لطف طبيعت هست.

پايان