تبليغاتX
كوه-فلسفه
كوه-فلسفه
نوشتن همچنان به گونه‌اي شگفت،  دشوار است. كامنت‌هاي دوستان را پست پيشين خوانديم. من به سهم خود سپاس‌گزارم. كاش مجالي براي توسعه‌ي اين گفت‌وگوي چند جانبه بود.
حال و هواي اين دريچه‌ مدتي است از مضمون كوه تهي است. مگر مي‌شود در اين هنگامه، از كوه نوشت به آساني؟ چه بنويسي كه عافيت‌طلبي را بازنتاباند؟
در نظر داشتم گزارشي نسبتاً جامع از پيمايش جنگل ابر (مسير شاهرود-گرگان) ارائه كنم، نشد، تنها دو عكس از آن برنامه هديه مي‌كنم به ياران بازديد كننده از اين دريچه:
۱- تقديم به آن خواهر يا برادر عزيز كه به استعاره‌ي مبارك "دوست" قدم رنجه مي‌كند و اميدوارم در عمق وجود پاسدار حريم مودت و دوستي انساني باشد،  ...  كه همچنان معتقد است همه چيزي براي دفاع از آنچه عقيده‌ي اوست مباح است، كه نمي‌خواهد بپذيرد ائمه‌ و اولياي دين هم كه او مباهي به مشايعت از آنان است نيز بر دشمن روا نداشتند آنچه اين روزها ارباب قدرت بر شهروندان روا مي‌دارند:
                  

۲- تقديم به ياراني كه اكنون همچنان در بندند و در همين لحظه كه ما فارغ از بيم و بند در گُلي مي‌نگريم، آنان را پاي در گِل است و تنها از خداي متعال اميد مدد و خلاصي دارند.
               

و اما بعد، ترجيح مي‌دهم از خود هيچ نگويم. در اين شماره تنها اصولي از قانون اساسي را مي‌نويسم كه به نظر مي‌آيد ميراث خون هزاران شهيد و مجاهدت‌هاي "امام خميني" بوده، و اين روزها آشكارا شاهد نقض رفتاري مفاد آنها هستيم.  در پست بعدي قطعاتي از نهج‌البلاغه خواهم نوشت در جواب آن "دوست" تا ببيند حتي عليِ بزرگ در صفين با معاويه و اصحابش آن نكرد كه اين روزها بر مردم و حتي ياران نزديك امام خميني‌اي رفته است، كه برخي كامنت‌نويسان عزيز با تكيه بر تقرب به ايشان به مباح كردن آنچه بر مردم اين روزها رفته است، پرداختند.

اصل ۳- دولت جمهوری اسلامی ایران موظف است برای نیل به اهداف مذکور در اصل دوم، همه امکانات خود را برای امور زیر به کار برد:

6.        محو هر گونه استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی.

7.        تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی در حدود قانون.

8.        مشارکت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش.

اصل ۲۰ - همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.

اصل ۲۳ - تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‏ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.

اصل ۲۷- تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.‏‏

اصل ۳۲- هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. مختلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۶- حکم به مجازات و اجراء آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.

اصل ۳۸ - هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند، مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ - هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
كامنت‌هاي خوبي از دوستان رسيده بود كه يك جا از همه سپاسگزارم.
بعضي مانند كامنت آقا صدر عزيز، خود به اندازه‌ي يك پست مستقل مطلب خوب داشت كه حيفم مي‌آيد با نوشتن زودهنگام يك پست جديد دنبال كنندگان كامنت ها را از دسترسي آسان به ان محروم كنم. اما  دليل اصلي تأخير در نوشتن روحيه‌ است. آه كه با انچه اين روزها ديدم و شنيدم نوشتن چقدر دشوار است.  دوست داشتم با تني ديگر از دوستان هم صحبت كنم. همچون ميثم عزيز و ان "دوست" عزيز و به ويژه عباس آقاي عزيز. اه كه مجال اندك است.  اما مي‌خواهم  خطاب به عباس ايلاقي عزيز چند كلمه‌اي عرض كنم. عباس جان راستش من هم از ديدن غيرت و شجاعت آن خانمي كه از هموطن بسيجي ما دفاع كرد و چند بار تصويرش در تلويزيون پخش شد، احساس افتخار كردم. از نظر من او با خشونت مخالفت كرد. او نمي‌توانست ببيند كه انساني انسان ديگر را بزند، درود بر او. من تمام تلاشم در اين ۱۰-۲۰ سال اخير زندگي، دست كم در مقام تئوري، اين بود و هست كه با خشونت به هر نوعي كه باشد مخالفت كنم، فرق نمي‌كند اين خشونت از سوي چه كسي باشد و عليه چه كسي. اما عباس عزيز، مي‌داني چرا مردم آن دوست بسيجي را كتك مي‌زدند، كاش تلويزيون دولتي كمي دوربين را به عقب مي‌برد و صحنه‌هاي قبل را هم نشان مي‌داد، اين كه چگونه آن بسيجي‌هاي عزيز و متأسفانه ناآگاه به جان مردمي افتاده بودند كه با سكوت و آرامش، در مظلوم ترين حالت فقط حق خود را مطالبه مي‌كردند. عباس عزيز، تلويزيون ما كه نمي‌دانم مسئولانش به قيامت و حساب‌رسي روز بازپسين اعتقاد دارند يا نه، براي جريحه دار كردن مردم مدام مسجدي را نشان مي‌دادند كه مثلاً مردم  يا اراذل آن را به آتش كشيده بودند، اما فيلم را كمي عقب نكشيد تا نشان دهند چرا؟ عباس جان اگر خودت در آنجا بودي و مي‌ديدي عده‌اي بالاي مسجد سنگر گرفته اند و جلوي چشمانت مردم غير مسلح را با كلاشينكف مورد هدف مستقيم قرار دادند چه مي‌كردي؟  استغفرالله اگر من بخواهم از آتش زدن مسجد دفاع كنم، اما چگونه است كه وقتي كساني مسجدي را در سيستان به آتش مي‌كشند، در دفاع مي‌گويند مسجد ضراري هم در صدر اسلام بود و پيامبر دستور تخريب آن را داد، مي‌گويند "مسجد كه محل فتنه شد ديگر مسجد نيست". عباس جان اگر مسجد به سنگر تيراندازي عليه مردم بي‌سلاح بدل شد، چه؟
. . .
خداي من، چه عجيب است . آن قدر رسانه‌ي رسمي در تحريف واقعيات موفق است كه به جاي ارائه تحليل، بايد وقت زيادي را براي توصيف اخبار واقعي صرف كرد. عباس عزيز، كاش يه سري تهران به ما افتخار مي‌دادي و من جاي باتوم و زخم وارد شده از سوي لباس شخصي‌ها و دوستان عزيز بسيجي مان را بر بدن دانشجوياني كه نيمه شب و در خوابگاه مورد هجوم دوستان قرار گرفتند،نشانت مي‌دادم. ديروز وقتي يك دانشجوي خوبم وارد اتاقم شد با بيني ورم كرده ... و مي‌گفت، نه در خيابان انقلاب و در بحبوحه‌ي درگيري‌ها، بلكه در منطقه‌ي يوسف‌آباد مورد ضرب و شتم همان دوستان قرار گرفت و . . . ، از خودم خجالت كشيدم كه مدام از اولويت كار فكري و اعتدال در موضع‌گيري و اجتناب از قضاوت‌هاي شتابزده و ... در كمال آرامش براي شان حرف مي‌زدم.
عزيزم، از دو حال خارج نيست، ۱- اين دانشجويان بي‌گناهند ۲- گناه‌كارند. اگر حالت اول درست است، چرا وقتي بي‌گناهاني با تعدادي اين قدر بي‌شمار مورد يورش شبانه قرار مي‌گيرند و پس از صلوات و درودهايي با فحش‌هايي بسيار ركيك مورد ضرب و شتم و دستگيري قرار مي‌گيرند و كسي خود را مسئول واقعي بررسي وضعيت مهاجمان غيرقانوني نمي‌داند، آنها را به مردم معرفي نمي‌كند و براي پيش‌گيري از تكرار وضع مشابه به مجازات نمي‌رساند؟ اگر حالت دوم درست است و اينها گناه كارند، اولاً در حكومت قانون بايد ضابطان قضايي به طور رسمي وارد گود شوند و مجرم را دستگير كنند نه اينكه نيمه شب وارد خوابگاه شوند و با گناه و بي‌گناه را مورد شديدترين آزار قرار دهند. و ثانياً چرا فقط پس از ۲۴ ساعت فحش و كتك و بي‌خواب و خوراك نگهداشتن، آنها را بدون هيچ محاكمه‌اي رها مي‌كنند؟ واقعاً اين است آن وضعيتي كه خدا و پيامبر و امام براي حكومت اسلامي قائل‌اند؟

 چرا چنين شد؟ هيچ گاه نوشتن تا اين اندازه دشوار نبود.   
دو - سه روز پيش بود، با دو سه تن از دانشجويان از معبر ِ كنار دانشگاه عبور مي‌كرديم، در دو سوي خيابان جواناني بودند با كفش و لباسي كاملاً شخصي، معلوم بود از سر مزرعه‌اي يا مثلاً كارخانه‌اي از آبادي‌اي نه چندان نزديك آورده شده بودند تا با چوبي به دست، تهران را مثلاً از شر خرابكاران در امان نگهدارند، مي‌بايست خرابكاران از انها بترسند، قدم به قدم ايستاده بودند با سپري و چوبي به دست و كلاهخودي بر سر، يا در حالي كه لميده بر خيابان بودند كلاهخود در كنارشان بود و با گوشي موبايلي ور مي‌رفتند.  به جاي عوامل اجانب و اراذل، زني كه گويي مادرم بود، به ما چسبيد و يك دستش را در مقابل چشم گرفته بود و زير لب مي‌غريد: "نمي‌خوام چشمم به هيكلشان بيافته" و در حالي كه مي‌لرزيد از ترس انها در پناه ما مي‌خواست از طول پياده‌رو عبور كند ... پايتخت را چه شده اين چند روز؟ باورش مشكل است. 
در آن شنبه‌ي خونين، جواني كه گوشي ‌ام را قاپيده بود، مدام با غيض فرياد مي‌زد : "امروز حالي‌تان مي‌كنيم با كي طرفين، فيلم مي‌گيري؟! "  به او مي‌گفتم: اشتباه گرفتي، ببين در گوشي هيچ گونه فيلمي نيست، حتي فيلم‌هاي شخصي يا هر چيز ديگر، نگاهي كن اگر فيلمي ديدي هر كار خواستي بكن ..."  با صراحت تمام ، سه بار با صراحت گفت: "خودمان توش فيلم مي‌ريزيم و مي‌ديم اونجا كه بايد بديم، تا حال‌تون رو جا بيارن" ... . اگر از كسي ديگر مي‌شنيدم كه اتهام‌هاي ناروا مي‌زنند و اعتراف‌هاي زوركي مي‌گيرند و امضا مي‌گيرند و ... باورش برايم سخت بود و احتمالي براي خطا بودن مي‌دادم. اين بار خودم بودم كه انها را مي‌شنيدم. آن هم سه بار.
گيج بودم واقعاً از او پرسيده بودم  "خب چرا بايد اين كار رو بكنيد؟ " او  گفته بود: "براي اين كه حالي تان شود با كي طرفين" !!!   راستي بايد مي‌فهميديم با كي طرفيم؟ كساني كه به دروغ اتهامي مي‌بندند؟ آيا او مي‌خواست من بفهمم با كساني طرفم كه از صدق چيزي نمي‌دانند؟  گمان نكنم.     سعي كردم به يادش بياورم كه هنوز او بسيجي نبود، من بودم، اما در برابر دشمن خارجي.   اما او مي‌گفت "شايد يك روزي بودي، اما الان خائني؟"  راستي چرا او بي‌هيچ شناختي از من مرا خائن مي‌دانست؟ من به چه چيز خيانت كرده بودم؟ چگونه ذهن اينها را پر كرده بودند كه هر كس از مردم كه آنها به او مشكوك‌اند، خائن يا منافق‌اند؟ دوست داشتم به او بگويم اگر وجداني در تو بيدار است، اگر از مردم و خدا شرم نمي‌كني، نگران سلامت رواني خودت باش كه از اين پس بايد با كابوس از خواب بيدار شوي  ... اما آنچنان غرق غضب و خشونت بود كه نمي‌شد با او حرف زد.
مدام به يادم مي‌آمد كه :     
  ... بيست و چند سال پيش بود و من بسيجي ۱۸-۱۹ ساله‌اي بودم در جبهه‌ي مهران،  رسته‌ي اصلي من امدادگري بود. يادم هست بازحمت بر نفس غلبه كرده بودم و به جاي عاشق تيربار بودن، پذيرفته بودم نجات جان همرزماني كه گاه با جراحتي مختصر شهيد مي‌شوند، كمتر از تيرانداختن به سوي دشمن ارزشمند نيست. يك روز عصر كه از روزهاي عادي بود و نه شب حمله، طبق معمول غروب‌ها رگبارهاي پراكنده‌ي عراقي‌ها شروع شد و در مقابل تك‌تيرانداز ما در زدن هدفي متحرك احساس عدم موفقيت مي‌كرد، سيمينف او را گرفتم و به سوي اتومبيل متحرك دشمن شليك كردم. البته تير مقابلي آمد و  اگر من لحظه‌اي سرم را ندزديده بودم، الآن مجال نوشتن اين سطور را نداشتم. باري، لحظه‌اي بعد كه سرم را از خاكريز بالا كردم، معلوم شد آن اتومبيل از حركت ايستاده و بچه‌ها تشويق كه: "دمت گرم، زدي".    اما درگيري ذهني من از آن لحظه شروع شد:  "... خدايا واقعاً من آدمي را مورد اصابت قرار دادم؟ شب دعا مي‌كردم خدا كند گلوله مثلاً به چرخ ماشين خورده باشد و نه راننده‌ ...، درست است كه او مصداق دشمن بود، اما من كه نمي‌دانم او مستوجب قتل بود يا نه، شايد راننده‌اي ساده بود و به زور در ارتش صدام به كار گمارده شده بود ..."
اينك  آن حس سال‌هاست كه با من است.  حال نمي‌دانم چگونه كسي مي‌تواند به روي هموطن (و نه دشمن)  خود اسلحه و باتوم بكشد، بدترين فحش‌ها را نصيب او كند، در حالي كه هموطنش دست بسته است وقتي مي‌بيند او زير لب ذكر قرآني دارد، او را بيشتر مورد شديدترين ضرب و شتم و فحش و تحقير قرار دهد كه: "منافق، خفه شو ... تو حق نداري ذكر خدا را زمزمه كني و ..." خدايا كدام منافق؟ چطور به اين بندگان خدا القا كردند كه اين جمعيت ميليوني منافق است؟ و چگونه القا كردند كه مي‌توان يك انسان ديگر را بدون محاكمه و صدور حكم از سوي قاضي صالح، مورد ضرب و شتم و حتي ركيك‌ترين فحش‌ها و بي‌رحمانه‌ترين كتك‌ها قرار داد.
- خدايا چگونه است كه اين رفتار موردي نيست  و به طور مشابه و سازمان‌يافته تكرار مي‌شود و هيچ كس، نه صدا و سيما، نه دستگاه قضايي و نه مديران ارشد نظام و حتي علما و مراجع احساس مسئوليتي براي برخورد با اين مسئله نمي‌دانند.
و اما ديگر دوستان! بله مي‌دانم وقتي كارد به استخوان رسيد جواب مشت، مشت مي‌شود. اما نكته‌ي مهم اين است كه كاش گاه اگر مشتي از سر جهل روانه شد، اگر مجالي هست، كـــاش مثلاً  بتوان جا خالي داد و در مقابل گلي به حواله‌ي كننده‌ي مشت هديه كرد و گفت: ما انسانيم، شايد بتوانيم با گفت‌وگويي مناقشه مان را حل و فصل كنيم. 
لطفاً بر من خرده نگيريد.  خشم همواره خشم مي‌آورد و انتقام، انتقامي متقابل. اما اين تسلسل اِعمال خشونت‌ها كجا بايد تمام شود؟ من به فلسفه‌ي عدم خشونت گاندي معتقدم براي زدودن خشونت. چيزي به نام قهر انقلابي را روز‌به روز كمتر مي‌فهمم. براي نفي خشونت و خودكامگي بايد تلاش كرد و سخت‌ترين تلاش، تلاش فكري و روشنگرانه است.  نكند ما خود در شرايط جانشيني، به خودكامه‌اي جديد بدل شويم. مهم اين نيست كه چند تا سنگ به سوي آن هموطن لباس شخصي پرت كرديم، مجاهده‌ي واقعي آن است كه بگوييم چند هموطن بسيجي را متقاعد كرديم كه فلسفه‌ي تأسيس بسيج مقابله با مهاجم بيگانه بوده، در زمانه‌اي كه نيروهاي رزمي رسمي و نظامي براي دفاع كافي نيستند، نه زمانه‌اي كه با توافق مديران ارشد، نيروي انتظامي آموزش ديده براي كنترل نظم و امنيت را كنار مي‌كشند و مردم را در برابر مردم قرار مي‌دهند.
 "روشنگري"،  اين است يگانه راه مؤثر براي ساختن جهاني بهتر.
 البته در شرايطي كه متوسلان به ظاهر قانون و مسلحان به همه‌ي قواي قهريه و حتي رسانه‌ها، راه را براي هر گونه تلاش روشنگرانه مي‌بندند، راهي ديگر مي‌ماند كه در  مجموعه‌ي كامنت‌ها آقاي صدر به نقل از آقاي محيي در باره‌ي آن صحبت شد. البته آن نيز نياز به باز كردن دارد كه اينجا مجالش نيست.  اما سوالي كه اين جا قابل بررسي است، اين است كه چگونه مي‌توان براي روشنگري برنامه داشت و به گونه‌اي مؤثر پاي در اين راه نهاد؟
 

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
نوشته‌ي پيشينم براي بسياري از دوستان مسئله‌آميز بود. من در اولين واكنش نوشتم مهم‌تر از تقلب اين است كه تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به رييس جمهموري نهم رأي داده باشند. و  ...  اينك چند مسئله را اضافه مي‌كنم:

۱- تقلب در انتخابات همچنان كه قبلاً هم گفتم البته منتفي نيست، انواع مختلف تقلب در انتخابات‌هاي مختلف دنيا رخ مي‌دهد و اين البته بد است. من فرض مي‌گيرم حدود ۳ تا۵ ميليون رأي به نفع يكي از كانديداها به صندوق ريخته شده باشد و اين البته فاقد تأثير در نتيجه‌ي انتخابات نيست. اي بسا با جابه جايي همين مقدار رأي سرنوشت انتخابات تغيير كرده باشد. يعني اي بسا در صورت مبنا قرار گرفتن آراء واقعي، انتخابات دو مرحله‌اي مي‌شد. اما من بر اساس اطلاعاتي كه دارم مسأله‌ي جدي تري را هدف قرار دادم، و آن اقبال واقعي تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به نهمين رييس جمهوري است.
مشاهدات مستقيم خودم و نيز نظرسنجي‌هاي منابع موثق در روزهاي پيش از انتخابات حاكي از اين است كه تعداد قابل ملاحظه‌اي از مردم به هر دليلي به آقاي احمدي‌نژاد متمايل‌اند. خبرهاي موثقي هم كه من از صندوق‌ها دارم حاكي از اين است كه رأي‌هايي با درصدي دور و بر ۵۰درصد به نفع احمدي‌نژاد از صندوق‌ها بيرون آمده. راستش من باور نمي‌كنم تقلب در حدي باشد كه برخي آمارها اين روزها خبر مي‌دهند:اين كه رأي واقعي احمدي‌نژاد چيزي دور و بر ۵ ميليون است.
به نظر من مشكل بزرگ اين نيست كه  شخصي كه نهمين دولت را رياست مي‌كرده مجدداً به قدرت رسيده يا خواهان آن است، مشكل بزرگ‌تر ذهن كساني است كه مي‌پرسند مگر مشكل او چيست؟ من حتي در ميان آراء خاموش و منتقدان نظام كساني را مي‌شناسم كه گمان مي‌كنند احمدي‌نژاد افشا كننده‌ي ْن چيزي است كه آنان فساد دروني نظام مي‌دانند و از اين رو مي‌گفتند "اگر قهر با نظام را كنار بگذاريم و پاي صنوق برويم، به احمدي نژاد رأي ‌مي‌دهيم".  من فعلاً كار ندارم علت اين باور چيست، بسته بودن فضاي اطلاع‌رساني، كمي حساسيت و اطلاعات سياسي در اكثر مردم، فريب‌هاي دولت از طريق سوء استفاده‌هاي مالي و ... موضوع اين است كه در مقام مشاهده و توصيف بايد ديد مردمي كه در ميان انها تحصيلكرده‌ي دانشگاهي هم كم نيست، احمدي‌نژاد را به عنوان رييس جمهوري مي‌پسندند.

۲-  مسئله‌ي بزرگ ديگر آن چيزي است كه اين روزها با نام "مهندسي انتخابات" يا "كودتاي سفيد" از آن ياد مي‌شود. انصافاً اين مسئله‌ بسيار بزرگ‌تر از تقلب است. اگر اين خبر راست باشد كه از ۲-۳ ماه پيش عناصري ناشناس وارد وزارت كشور شدند و با طرحي از پيش نهاده شده نتايج معيني را اعلام كردند و اصلاً كاري به صندوق‌هاي رأي نداشتند، در اين صورت بايد گفت، همچنان كه برخي انديشه‌گران نام آشناي عرصه‌ي سياست و فرهنگ مانند مهاجراني و مخملباف گفتند، اين چيزي شبيه كودتاست و بايد گفت در اين كودتا تفكر "حكومت اسلامي" بر تفكر "جمهوري اسلامي" غلبه پيدا كرد. بالاخره اين انديشه‌ي بسياري از بنيادگرايان و به طور خاص يكي از مدرسان نام آشناي فلسفه‌ي حوزوي اسلامي كه "در اسلام حق از اكثريت بر نمي‌آيد" صورت تحقق يافت.

۳- پس مشكل سه تا شد: يك، ساختاري ذهني و ايدئولوژيك كه با تكيه بر  آن آقاي احمدي‌نژاد مي‌تواند هم بر بخشي از افكار عمومي غلبه يابد و هم درسطحي از نيروي مسلح نفوذ كند و هم بر رسانه‌ي فراگير و انحصاري آن تسلط داشته باشد؛ دو، تقلب در انتخابات؛ و سه، مهندسي انتخابات.

۴- حال دوستان مي‌توانند بپرسند براي رهايي از مشكل در  اين وضعيت  چه بايد كرد؟ من گمان مي‌كنم اگر گزينه‌ي بي‌تفاوتي را كنار بگذاريم، دو راه بيشتر پيش رو نداريم؛ يكي اين كه بر مشي انقلابي تكيه كنيم و همچنان كه دوستمان ميثم در كامنت‌هاي قبلي گفتند راهي غير اصلاحي در پيش بگيريم، ديگر اين كه با تكيه بر مشيي اصلاحي، به روشنگري بپردازيم. بسياري دوستان با برجسته ساختن آنچه من مشكل  "دو"  و  "سه"  خواندم و ترجيح اهميت ان بر "يك"، معتقدند كار ديگر از طريق اصلاح پيش نمي‌رود. پاسخ بنده به اين دوستان مبتني بر يك سؤال تكراري خواهد بود كه منتقدان نظريه‌ي انقلاب مي‌پرسند. فرض كنيم با هزينه‌ي زياد موفق به براندازي شديد، آيا براي وضع جانشين مدلي روشن و بي‌نقص داريد؟ آيا تضميني داريد كه در نظم جانشين دوباره به همين مشكل منتها با آدم‌هايي جديد دچار نشويم؟ مگر همه انقلاب‌هاي دنيا و از جمله  انقلاب ايران نشان نداد كه در وضعيت پس از انقلاب همان مشكلات قبلي دوباره باز توليد مي‌شوند؟

۵- پس من همچنان معتقدم مشكل در انديشه و فرهنگ سياسي ريشه دارد.  در جامعه‌اي ۶۰-۷۰ ميليوني  كه تيراژ كتاب ۲ تا ۳ هزار تاست، اصلاحات ريشه نمي‌دواند و حتي به وسيله‌ي خود تحول خواهان و نه فقط مخالفان، به مضحكه گرفته مي‌شود، تعداد زيادي از مردم صحنه را خالي مي‌كنند و احمدي نژاد رييس دولتي مي‌شود كه يكي دو وزير و وزارتخانه‌ي آن موفق مي‌شوند تقلب يا مهندسي انتخابات را اجرا كنند. بله من بخشي از گناه وضعيت به وجود آمده را به عهده‌ي كساني مي‌دانم كه در زمان انتخاب نهمين رييس جمهور، به خاطر دلخوري‌شان با عملكرد هر چند ضعيف برخي مديران دولت اصلاحات، كم حوصلي‌گي كردند، اصلاحات را به هيچ گرفتند، به تخفيف خاتمي و دست‌آوردهاي ۸ ساله پرداختند، حاشيه نشيني را پيشه گرفتند و نظاره گر  شدند تا بشود انچه شد.  البته دوستان آشنا مي‌دانند من نه مشاركتي بودم و نه از نمد ۲خرداد براي خود نمدي بافته بودم. در پاره‌اي موارد در آن دوره حتي مورد بي‌مهري دستگاه‌هايي بودم كه مسئوليت اجرايي داشتند. در همان دولت بنا به برچسب‌هايي در چند مورد، پرونده‌ي جذبم به عنوان معلم در دانشگاه‌ها به بن بست خورد و حتي حقوقم پس از يك دهه استخدام دولتي، به مدت چند ماه قطع شد و صدايم به جايي نرسيد. بنابر اين با اعلان اين افتخار كه نه تنها به  رانتي آلوده نيستم بلكه در مواردي از پاره‌اي حقوق معمولي هم محروم شدم. با اين همه معتقدم برآيند عملكرد دولت اصلاحات پيشروي به سوي تحقق دموكراسي بود. اما ناآگاهي عمومي در لايه‌هاي مختلف ان روند را مختل ساخت.
 بله بر اين باورم اگر يكي از ستون‌ها و تكيه‌گاه‌هاي تقلب يا حتي كودتا، خودكامگي ارباب قدرت و محدود ساختن رسانه‌ها و ... است، اما ستون محكم ديگر ِ آن جهل و ناآگاهي و ضعف تحليل مردم و لايه‌هاي مياني نخبگان است. 
در مقام پاسخ به  "چه بايد كرد؟" هيچ چيزي جز روشنگري و كار فكري و فرهنگي نمي‌شناسم. براندازي ممكن است يك ماهه و يك هفته‌اي و يك شبه اتفاق بيافتد، اما براي دوباره ساختن سال‌ها و دهه‌ها و حتي قرن‌ها وقت لازم است. تا كي بايد خراب كرد و پس از هر خرابي حسرت وضعيتي را خورد كه  گويي هيچ گاه محقق نمي‌شود، پس آنگاه با گردني كج از آنچه رفت احساس پشيماني كرد.

۶- سر آخر اين كه براي شرايط فعلي كه جنبشي عمومي و فراگيرتر در مردم پديد آمده، وظيفه‌ي آگاهان به نظر من تلاش براي عمق بخشيدن به مطالبات مردم است. مردم اين روزها نشان دادند بيش از پيش در صحنه‌اند و آمادگي خوبي براي حضور سنجيده و توأم با متانت دارند. اما اين جريان لزوماً با دانش سياسي عميق همراه نيست.  مردم در اين بحبوحه‌ها حضوري پر شور مي‌يابند. گاه تفصيلاً مي‌دانند چه نمي‌خواهند، اما يا نمي‌دانند چه مي‌خواهند، يا دركي كاملاً مبهم و  اجمالي از مطلوب دارند. روشنفكران بايد كمك كنند در اين هنگامه‌ها مطالبات مردم شفاف و متبلور شود. مردم در اين روزها بيش از ساير ايام تشنه‌ي خواندن و شنيدنند. بايد از فرصت استفاده كرد براي روشنگري.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

خبرهاي صبح امروز پر مشتري‌اند.        خبرها اعلام مي‌شوند.  تكليف انتخابات معلوم شد، به خلاف نظر بسياري از دوستان روشنفكر و با به قدرت رسيدن مجدد رييس جمهوري نهم.
بيش از آن كه مهم باشد چه كسي انتخاب شد، مهم است كه مطلوب مردم چيست.   دوست ندارم بخش تعيين كننده‌ي رأي را به تقلب نسبت دهم، اگر چه وقوع آن منتفي نيست.      اما مهم اين است كه اين تعداد از مردم به كسي اقبال مي‌كنند كه تعداد زيادي از روشنفكران به او "نه" گفتند. به گمان من در اين انتخابات معلوم شد:
         - بستن مطبوعات و رسانه‌ها براي ارباب قدرت جواب مي‌دهد؛
         - فاصله‌ي بين لايه‌ي روشنفكري و مردم عميق است؛
         - دست كم گرفتن تبليغات منسجم، و شعار "هر ايراني يك ستاد" يك اشتباه مسلم است، آگاهي بخشي وسيع و سازمان يافته در گوشه‌گوشه‌ي ايران، آنجا كه مردم جز به رسانه‌ي دولتي دسترسي ندارند، ضرورتي بود كه از آن غفلت شد.

جهت دار بودن گرايش ارباب قدرت چيز مخفي‌اي نيست. دو عضو بانفوذ شوراي نگهبان، نهادي كه قرار است ناظر ارشد بر سلامت انتخابات باشد، و طبعاً انتظار مي‌رود بي‌طرفي خود را حفظ كند، آشكارا طرف يكي از كانديداها را مي‌گيرند. آقاي الهام،عضو حقوق‌دان شوراي نگهبان، كه خود دو پست كليدي در دولت دارد، و آقاي جنتي كه ... بي‌نياز از توضيح است.       راديوي رسمي جمهوري اسلامي آشكارا مي‌گويد "پيروز واقعي انتخابات ديروز رهبري و ملت است." ساعت ۸:۳۶ صبح است و به راديو گوش مي‌كنم موج FM رديف 93.9  مگاهرتز راديو ايران، پيك بامدادي. گوينده‌ي نگون بخت چيزي را مي‌خواند كه قدرت در برابرش نهاده است:  "انتخابات ديروز نشان داد ملت بسيار جلوتر از نخبگان خود حركت مي‌كند."  !!!

چهار سال ديگر بايد تحمل كرد، بايد براي تقويت طبقه‌ي متوسط در ايران تلاش كرد، بايد روشنگري كرد، بايد   . . .    كوه رفت. اگر ويزاي دنياي آزاد (بالنسبه آزادتر) سخت كسب مي‌شود، خوب كه ورود به كوه‌ها ويزا نمي‌خواهد، در كوه‌ها هر چه ارتفاع بيشتر،   فاصله از شعاع تأثيرگذاري عرصه‌ي حاكميت و نيز پايين‌مايگي بيشتر.  كاش از آن بالا بتوان بر آنچه بر اين سرزمين و مردم مي‌رود انديشيد و براي اصلاح آن فكري كرد.           كاش

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
۱- "دموكراسي" خيلي مهم است، بسيار با شكوه است، اگر خير مطلق نباشد، و اگر اصلاً خير نباشد، با الهام از گفتاري منقول از چرچيل مي‌خواهم بگويم خيرترين شر است. اگر مهم‌ترين كشف انسان نباشد، بي‌شك در فهرست بزرگ‌ترين كشفيات بشر قرار مي‌گيرد؛ اما نمي‌دانم  چرا چندان كه شايسته است، دركي عميق از اين مفهوم در اين سرزمين نهادينه نمي‌شود.
۲- اگر چه خود را آدمي با پهنه‌ي ارتباطي گسترده مي‌دانم، و در فهرست دوستان و كساني كه با آنها سلام و عليكي دارم، هستند كساني كه در انتخابات قبل به آقاي احمدي‌نژاد رأي دادند، اما تعداد اين نوع دوستانم البته زياد نيستند.  به هر روي  وقتي مي‌بينم يا مي‌شنوم كه فلان شخص كه داراي تحصيلات دانشگاهي است، به احمدي‌نژاد گرايش دارد، نمي‌توانم دچار شگفتي نشوم. گاه از سوي همان دوستان معدود و يا باواسطه، مورد پرسش قرار مي‌گيرم كه چرا احمدي‌نژاد "نه"؟ پاسخ اين پرسش به نظر من دشوار نيست، اگر اندكي اهل تأمل در فلسفه‌ي سياسي باشيم و در عين حال مدرن و ضمناً اخلاقي باشيم؛ جواب اين چنين است: چون تفكر احمدي‌نژاد و آن جريان فكري كه آقاي احمدي‌نژاد پرچم‌دار و يا فدايي آن است، مانع تحقق دموكراسي و توسعه‌ي اجتماعي و اقتصادي و مهم‌تر از همه اخلاقي در ايران است.
۳-دوست دارم به لحن نخستين روزنامه‌ي ايران نوين در فضيلت دموكراسي چند جمله بنويسم و پيشاپيش به خاطر لحن شعاري آن عذرخواهي مي‌كنم:
  -مردم، اگر اهل ديانت‌ايد و دل‌تان براي تعميم ايمان مي‌تپد، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر دين نداريد اما آزاده‌ايد و احترام به حقوق خود و ديگران براي تان مهم است، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر اصلاً مسئله‌تان دين و بي‌ديني نيست، و توسعه‌ي ملك و اصلاح امور مملكت براي‌تان مهم است، دموكراسي بخواهيد؛
  -مردم، اگر هيچ كدام از اينها براي‌تا مهم نيست،اما و فقط به منافع فردي‌تان و فرزندان‌تان فكر مي‌كنيد، دموكراسي بخواهيد.
۴- دموكراسي چيست؟ حق مشاركت در تعيين سرنوشت، اذعان به برابري انسان‌ها در تعيين سرنوشت، و احترام به ديگري در عين داشتن اختلاف نظر با او. دموكراسي شيوه‌اي از تحقق حاكميت مردم است كه در آن خودكامگي مردود است، در انديشه‌ي دموكراسي همه به يك اندازه حق حيات و احترام، دارند. و صد البته اين به آن معنا نيست كه همه در اظهارات‌شان آنجا كه پاي حقيقت منطقي در ميان است، به يك انداره به حقيقت نزديك اند. كاش صدايي به گوشي مي‌رسيد تا در برابر مغالطه‌گويي‌هاي حكمت‌گوي بلامنازع تلويزيون بگويد ايها‌الناس، "حق" در دموكراسي چيزي معادل Right در زبان انگليسي است و نه Truth. پس زير بار اين مغالطه نرويد كه : اگر براي دست‌يابي به پاسخ سؤال: دو دو تا چند تا مي‌شود، به اكثريت مراجعه نمي‌كنند، براي جواب پرسش چگونه بايد براي عرصه‌ي زيست جمعي تصميم گرفت، هم نبايد به آراء عمومي مراجعه كرد.
۵- شركت در انتخابات اعلام اين حقيقت است كه "من به دموكراسي باور دارم". از اين روست كه من شركت در انتخابات را يك "حق" مسلم مي‌دانم و نه بيشتر. من هيچ دركي از چيزي به نام واجب بودن شركت در انتخابات ندارم. هيچ دركي از وجوب رأي دادن براي چيزي كه زدن به دهن دشمن ناميده مي‌شود ندارم. كدام دشمن؟ دشمن ما نفس اماره‌ي ماست كه فهمي خودبرتربينانه از هستي را مبناي  خودكامگي قرار مي‌دهد و مردم را از حريتي كه خداوند در خلقت‌شان نهاده دور مي‌كند.
۶-اگر فيلترينگ نهادهاي خاص چنان فضاي انتخاب را تنگ كرده باشد كه هيچ فرقي بين انتخاب شوندگان وجود نداشته باشد، من جزء كساني هستم كه پاي صندوق نمي‌روم تا سند گولي ِ خود را در تاريخ ثبت نكنم. پس رأي ندادن و با كمك به كاهش رأي، اعتراضي را اعلام خواهم كرد كه چرا يك عده به خود حق مي‌دهند دامنه انتخاب سايرين را تنگ كنند؟ اما اگر كوچك‌ترين فرقي در ميان نامزدها وجود داشته باشد، حضور در پاي صندوق را به دو دليل لازم مي‌دانم: ۱- به عرصه رسيدن ان كه بهتر است، به صلاح  ملك و ملت نزديك تر است، ۲- نبايد گذاشت اين حداقل نشانه‌ي دموكراسي در ايران يعني انتخابات، كم رنگ و به فراموشي سپرده شود.
۷- كاش در ميان مردم پرواي دموكراسي و حق انتخاب ِ شخص ِ برتر، با پرواي اخلاق همراه بود. كاش به همان اندازه كه از رفتارهاي سبك و اخلاق‌ستيز مخالف فكري خود دلخسته‌ايم، خود نيز پرواي اخلاقي داشته باشيم. من هر بار كه در اين سال‌ها sms اي  در باره‌ي احمدي‌نژاد و طرح چيزي همچون جوراب اين بنده‌ي خدا يا حمام رفتن او يا تشبيه چهره‌ي او  به . . . ، دريافت مي‌كردم، با همه‌ي وجود بر خود مي‌لرزيدم. چرا حتي مخالفان خودكامگي در ايران، تفاوت مقام نقد را با توهين نمي‌دانند. من ممكن است شخصي را حتي جنايتكار بدانم، اما نمي‌توانم درك كنم كه مي‌شود قيافه‌ي او را دست‌آويز اهانت به او قرار داد. من اگر چه اصولاً مناظره را به صواب نمي‌دانم، و با اين كه براي به نقد كشيدن احمدي‌نژاد علي‌رغم عدم تمايلم به مناظره حاضرم به عنوان يك شهروند، مثلاً در محيطي دانشگاهي براي روشن كردن ضربه‌هايي كه او به توسعه‌ي ايران زد مناظره كنم، اما نمي‌توانم احساس خجالتم از او را نيز پنهان كنم كه در ميان نزديك ترين دوستانم هم sms هاي حاوي هتك حرمت به او مبادله شد، اما من تلاش لازم را براي پيش‌گيري از آن نكردم.  آن چه احمدي‌نژاد در باره‌ي خانم رهنورد گفت البته همه‌ي حقيقت نبود، و بيشتر به يك شوي تبليغاتي شبيه بود تا بيان يك حقيقت، لحن او هم آدم را به ياد بچه‌هاي لجباز مي‌انداخت، اما چرا در برابر او طرفداران مهندس موسوي با sms و نيز شعارهاي خياباني سعي دارند مسئله را ناموسي كنند؟ اين رفتار كمتر از آن رفتار سطحي و نامناسب نيست. گمان نمي‌كنم اين رفتار طرفداران ميرحسين، حتي با وقار و متانتي كه او در آن مناظره از خود نشان داد و الحق در قشرهاي متين و فهميده تأثيرگذار بود، سازگار باشد. ما كه معتقديم ميرحسين  كفِ خواسته‌ي ماست، نبايد در رفتار از او عقب‌تر باشيم.
۸- كاش نامزدهاي انتخاباتي از هيجان صادق يا كاذب مردم در دوران پرانگيزه‌ي تبليغات و رقابت‌هاي انتخاباتي در جهت ارتقاء اخلاق استفاده مي‌كردند، كاش ايشان از هوادارانِ ناگهان سينه‌چاك شده مي‌خواستند كه پرواي محيط زيست داشته باشند و از مواد مخرب محيط زيست براي تبليغات بهره‌ نگيرند، ديوار منازل مردم را كثيف نكنند، فضاي عمومي شهر را نيالايند، با سر و صداي نابهنجار آرامش را از مردم نگيرند، شور  را با رفتار مزاحمت‌آميز خلط نكنند. به مخالف هم احترام بگذارند، لبخند و استدلال را جانشين خشم و نفرت كنند حتي در برخورد با مخالف.   كاش .
۹- من در ميان نامزدهاي موجود فرق قائلم، من احمدي‌نژاد را با موسوي و كروبي يكي نمي‌دانم. همچنانكه موسوي و كروبي هم عين هم نيستند. پس پاي صندوق حاضر مي‌شوم تا در حدي حتي  بسيار كم تأثير گذار باشم. اولاً به يك چيزهايي "نه" بگويم و  ثانياً كمك كنم تا فضايي باز شود براي روشنگري‌هاي بعدي و اقدام براي پيشبرد دموكراسي در ايران.
۱۰- آنچه به آنها "نه" مي‌گويم اينها هستند: خرافه‌گرايي به بهانه‌ي ديني بودن،   استفاده‌ي ابزاري از دين و ملعبه‌ي قدرت قرار دادن شعاير ديني،  عادي‌سازي خشونت و ارعاب، مغالطه‌كاري و ترويج و نشر اكاذيب از طريق نديده‌گرفتن بخشي از حقيقت و برجسته‌سازي بخش‌هاي ديگر آن،    پاسخ‌گو نبودن به مردم،    ترويج پوپوليزم فرهنگي و ديني در فضاهاي آكادميك و مضيق كردن جا براي دينداري روشن‌بينانه،   تحقير ايران در مجامع بين‌المللي و خلاف آن را ادعا كردن (اگر شخص نداند عمل او تحقير است نشانه‌ي جهل است و اگر بداند و بر عكس آن را ابراز دارد، نشانه‌ي دروغ‌گويي است)،   تحقير محرومان و تبديل كردن آنان به هورا كشندگان در مقابل متاع قليل دنيا و عادت دادن مردم به زندگي از راه تكدي رسمي و سازمان‌يافته،   تخريب اقتصاد كشور از طريق هدر دادن سرمايه‌هاي بازگشت ناپذير،   بستن فضاي فرهنگ وايجاد سانسور و بي‌عدالتي در دسترسي به اطلاعات، محدود ساختن فضاي مشاركت مردمي از طريق نابود ساختن ngo ها و تضعيف جامه مدني، اقدام به تعرض به حريم خصوصي شهروندان يا دست كم سكوت تأييدآميز نسبت به اين امر،  بسته نگاه داشتن فضاي دانشگاهي و فراري دادن بهترين نيروهاي فكري اين مملكت به بهانه‌هاي واهي و محروم كردن بسياري از آنها از تحصيل و فعاليت علمي و فرهنگي در دانشگاه و ...     ‍(اين ها همه اداعاست البته، اما سعي نگارنده اين بوده كه به شنيده‌هايي با سند ضعيف اكتفا نكند بلكه مدعياتي را مطرح سازد كه در صورت طلب دليل از پس ارائه‌ي آن برآيد.)

   و البته نگاشتن اين سطور مستلزم پرداختن هزينه است. براي تحقق دموكراسي بايد هزينه پرداخت و بايد دانست هزينه‌بر بودن روشنگري، البته اگر اقدام هزينه‌بر مؤثر باشد، مسئوليت را از دوش آگاهان بر نمي‌دارد.   تنها بايد از  وجدان عمومي، و به باور دينداران از خداي متعال، پروا داشت، تا در مقام نقد و روشنگري انسان از سبيل اخلاق منحرف نگردد.    به عون‌الله تعالي


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
باورش مشكل است...   نه!
مانند ديگر خبرها كه ابتدا نمي‌خواهي باور كني، اما دقايقي بيش نمي‌گذرد كه مي‌فهمي بايد به واقعيت تن در دهي.  خبر اين است:  "... مرگ دلخراش ساجده كشميري... را تسليت..." 
دوباره دماوند، خردادماه! هواي خراب، سرمازدگي، سقوط و خاموشي‌اي هميشگي.

همچون هميشه كه در نخستين لحظه‌ي شنيدن خبر  رفتن كسي كه بودنش را مهم مي‌داني و فقدانش گويي خلأي پرنشدني را در هستي پديد مي‌آورد، آرزو مي‌كنم خبر دروغ باشد، اما نيست. 
روح بلند ساجده كشميري به كوهستان پيوست. آنجا كه در او تنفس كرده بود بسيار؛   و به عشق حضور در خلوت آن زيسته بود و بسيار نوشته بود.

                    
                     عكس: به لطف نگارنده‌ي محترم آنا پورنا

ساجده كشميري را دوستان كوه-بلاگر  به خوبي مي‌شناسند.  من نه هرگز در دنياي واقعي ساجده را ديده بودم و نه صدايش را شنيده بودم. چند سال پيش بود كه كامنتي با زباني بسيار متفاوت در ذيل يكي از همين پُست‌ها از يك كوهنورد وبلاگ‌نويس رسيد. از همان ابتدا آميزه‌اي از عناصري گوناگون را حس كردم:
     صميميت
       پاكي
       بي‌باكي
       جسارت
       يك سر به هواييِ همراه با اصالت
       يك بي‌تابي ِ سيري‌ناپذير براي تجربه‌هاي ناب و دشوارياب    
در "كوه" و در "زبان".
    ذهن منطقي و منضبط من ابتدا در برابر نخستين نوشته‌ي هنجارگريز او مقاومت كرد، چرا كه پرواي خروج از هنجارهاي زباني را خطري بالقوه، براي زبان مي‌يافتم؛ اما چيزي نگذشت كه جوهره‌ي شاعرانه‌اي را در نوشته‌هايش يافتم. مگر نه اين است كه در زبان شعر، "هنجارگريزي" بهنجار است. من البته پست‌مدرنيست نيستم و بسياري خروج از هنجارها را در تجربه‌ي شاعران جوان نمي‌پسندم، اما نمي‌توان انكار كرد كه آشنايي‌زداي (defamilirization)  تكنيكي لازم، جدي و تأثيرگذار در همه‌ي آثار مهم ادبي است. به تدريج با آشنايي‌زدايي‌هاي ساجده در ساخت زبان  و حتي رسم‌الخط فارسي آشنا شدم. اعتراف مي‌كنم هر از چند گاهي در كامنت‌هاي نوشته‌هام دنبال اين كلمات مي‌گشتم:  "  با استفاده شد ام خیلی خوب" ، "خانده شدي ..." و ...

ساجده عكسي واضح با ابعاد بزرگ و معمولي  از خود را در وبلاگش سرپهنگي نگذاشته بود ـ نجابتي شرقي-جنوبي، با غروري كه كوه‌دوستان را سزاست در او حدس زده مي‌شد ـ.  از اين رو حتي تصوير ذهني واضحي از چهره‌اش نداشتم. اما با ارتباطي زباني در اين دنياي مجازي و مطالعه‌ي انديشه‌اش در فضاي وب، گويي همنوردي ديرآشنا بود. در پستوي ذهن منتظر يك فرداي دور بودم كه به تصادفي او را در يك صعود ببينم. همچنانكه به تصادفي دوستان و همشهريانش را تابستان پارسال، در فدراسيون كلاردشت، پس از اردوي تابستانه‌ي علم‌كوه ديدم و صحبتي كوتاه از او هم در ميان آمد. او كه هرگز نديده بودم ولي مي‌شناختمش و هيچگاه فكر نمي‌كردم روزي بنويسم ديگر هم هرگز نخواهم‌اش ديد.
ديگر براي خواندن پستي جديد  سرپهنگي  را كليك نتوانم كرد.  ديگر در فهرست لينك‌هاي سرپهنگي   كليك و "خانده" نخواهم شد. 
                     
                               عكس:  به لطف نگارنده‌ي محترم پزشكي كوهستان

خبر پيوستن روح بلند ساجده را با دماوند بزرگ (!!!) در اين وبلاگ‌ها و  سايت‌ها مي‌توان دنبال كرد: آناپورنا  ؛   پايگاه داوودي   ؛ پزشكي كوهستان


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بهار، فصل سرزندگي طبيعت است و از رهگذر طراوت بهاري طبيعت، آدميان نيز جان تازه مي‌كنند و خرم مي‌شوند. اما مشاهده مي‌شود كه به يمن نگاه غارتگر انسان به طبيعت، به جاي ان كه دشت و دمن از اثر بهار خرم باشد، بيشتر مورد تعرض آدميان طماع واقع مي‌شود. و بهار مي‌شود بلاي جان محيط زيست.
چرا آدمي به خود حق مي‌دهد اين گونه ويرانگر و چشم بسته در كام‌گيري از طبيعت، تا توحش پيش رود؟ شايد بگوييد لحنم خشن است و خشونت بد است. بله وقتي اوج خشونت انسان را نسبت به طبيعت مي‌بينم، به گونه‌اي غريب احساس عصبيت و درد و سپس يأس مي‌كنم.

اجازه دهيد چند مورد را ذكر كنم.

يك؛ هر بهار در دامنه‌هاي سبز كوهستان‌هاي اطراف تهران خيل مرد و زن را مي‌بينم كه كيسه به دست به غارت دامنه‌ها دست مي‌زنند و برخي گياه دارويي مي‌جويند و برخي ريواس و برخي لاله و شقايق وحشي و ... و وقتي هشدار مي‌دهي كه اين كار مخرب است، مي‌گويند: "خدا اينها را آفريده تا انسان استفاده كند، مگر استفاده از گياه دارويي و سبزي كوهي تخريب طبيعت است؟ ما سال‌هاست كه مي‌كنيم و سال ديگر دوباره در مي‌آيند".    حتماً اگر اين ايام، آخر هفته از مسير لواسان و فشم عبور كرده باشيد، و يا حتي همين مسير دركه، صف طولاني دست‌فروشاني را ديده‌ايد كه محصول غارت خود را براي فروش در كنارة خيابان و مسير به رخ كشيده‌اند. 
              

               

 دو؛  شهريور ۲-۳ سال پيش بود كه يك غروب تابستاني از يك صعود خوب و فشرده و انفرادي از جبهه شمالي دماوند برمي‌گشتم. وقتي از پناهگاه چهار هزار سرازير شدم، ديدم دو-سه تا ماشين تا پاي سنك مثلث مشهور به پاركينگ بالا آمده اند و پس از دقايقي چند نفر فندك به دست راه افتاده بودند و گون پيدا مي‌كردند و اتش مي‌زدند و همين طور كه من پايين مي‌آمدم، آنها بالا مي‌آمدند و در پي گون بودند تا اتش بزنند. صحرا يكپارچه شده بود اتش. اولين و دومين مورد را كه از دور ديدم، از درون ديالوگي منطقي طراحي كرده بودم تا وقتي به آنها رسيدم، منطقاً انها را از بدي كارشان آگاه كنم. اما اينقدر سرعت آتش‌افروزي آنها زياد بود كه تحملم از دست رفت و فكر مي‌كردم بايد خيلي كنترل داشته باشم تا دعوايي لفظي درنگيرد. وقتي به آنها نزديك شدم قبل از من اونها خسته نباشيد گفتند و گويي انها هم مرا از دور رصد مي‌كردند و انگار دوست داشتند با كوهنورد از قله برگشته‌اي گپي بزنند. من شدت عصبانيتم را كمي كنترل كردم و با تلخي گفتم شما بيشتر خسته نباشيد كه طبيعت را نابود مي‌كنيد ... گفتگويي در گرفت و طرف اصلاً بدي كار خود را نمي‌ديد و مي‌گفت هزاران سال است همه اين كار را مي‌كنند و طبيعت نابود نشده شما چي مي‌گيد؟ حتي معتقد بود به چوپانان كمك مي‌كند، چون گون كه بسوزه بهتر علف رشد مي‌‌كنه. خب البته من اهل دعوا نبودم و فقط با شگفتي و در نهايت گيجي و خستگي سعي كردم تا حالي‌اش كنم كه آتش هم گياه و ريشه‌‌ي گياه را نابود مي‌كند و هم خاك را با همه عناصر آلي و معدني‌اش مي‌سوزاند و ميكروارگانيسم‌هاي آن را مي‌كشد و سال‌ها طول مي‌كشد تا خاك، خاكي شود كه چيزي از آن برويد و ... بالاخره يكي از آنها زودتر از خر شيطان پايين امد و عذرخواهي كرد و رفتند.

سه؛ بهار و پاييز فصل مناسبي براي حضور در جنگل است. حتماً شما هم در جنگل‌ها شاهد يادگاري‌نويسي‌هاي مردمي بوده‌ايد كه اسم عزيز خود يا عزيزان خود را بر بدنة درختان بيچاره حك مي‌كنند.    از شما چه پنهان گر چه برخي از ترانه‌هاي پاپ دهه‌ي ۴۰ و ۵۰ را، كارهايي از نوع آنچه عارف و منوچهر و ويگن و يغمايي و ديگران خواندند، دوست دارم و خود گاه برخي از آنها را زمزمه مي‌كنم، اما گاه حسرت مي‌خورم كه اين ملودي و نغمه قشنگ چرا حاوي مضمون ضد زيست محيطي است؟ 
خاطرم آيد كه آن شب    از جنگل‌ها گذشتيم
بر تن سرد درختان        يادگاري مي‌نوشتيم   (!)
بي تو بر روي لبانم       بوسه پژمرده گشته   بي تو با اين زندگاني     دلم آزرده گشته  ...

 با خود مي‌گويم كاش شاعر بي‌رحم كمي هم به فكر پژمردگي گياه و آزردگي جنگل بود.

              
چهار؛
در يك روز زمستاني با جمعي از دوستان از يكي از مسيرهاي شمال تهران وارد منطقة زيبايي شديم و با گروه ديگري از دوستان يك دانشگاه ديگر برخورد كرديم. اون دوستان هم با بي‌رحمي شاخه‌هاي درختچه‌هاي زرشك وحشي و گيلاس و هر چيزي از جنس شاخه بود را مي‌شكستند تا چايي دم كنند. وقتي تعارف كردم كه گازم را در اختيار آنها قرار دهم، مي‌گفتند خودشان گاز دارند، اما چاي دودي حال ديگري دارد!

 خوب، چه مي‌توان گفت؟ چه بايد كرد؟

۱- گياهان علوفه‌اي دوره‌ي رشد و زندگي معيني دارند. بعضي يك ساله، برخي دو يا چند ساله‌اند. بسياري از اين گياهان از طريق بذرافشاني تكثير مي‌شوند. پس هر سال بايد به رشد كافي برسند و گل دهند و گل‌شان دانه بپرورد و دانه‌ها رسيده شوند و بريزند و پراكنده شوند و گياهان مشابه در ايامي ديگر سر از خاك برآورند. حال اگر ما پيش از رسيدن دانه‌ي گياه، كه گاه تا تابستان طول مي‌كشد، نسبت به چيدن گل و برگ آن اقدام كنيم، باعث شديم تا به تدريج نسل گونه‌اي گياه براي هميشه نابود شود. پس:
به بهانه‌ي استفاده از گياهان دارويي در بهار، به مقطوع‌النسل كردن گياهان اقدام نكنيم.
در صورت ضرورت،برا ي استفاده از برگ گياهان دارويي، البته با احتياط تا ريشه‌ي آنها كنده نشود، دقت كنيم كه گل و دانه‌ي آنها رسيده و پخش شده باشد.

۲- بسياري از گياهان علوفه‌اي از طريق ريشه و ريزوم تكثير مي‌كنند. بسياري از گياهان مشهور به سبزي كوهي و سير كوهي از اين دست‌اند. براي كندن آنها دقت كنيم به هيچ وجه به ريشه‌ي آنها آسيب وارد نشود.
   اين آقا البته به نظر مي‌رسد بيشتر نگران دستش بوده، اما شيوه‌ي كار او اين حسن را دارد كه از وارد آمدن آسيب به ريشه‌ي گياهان جلوگيري مي‌كند.

۳- پوست درختان لايه‌ي بسيار نازكي دارد(گاه بيش از يك ميلي‌متر هم نيست) كه روي آوندهاي آبكش را پوشانده. آنچه در كاربرد عامه پوست ناميده مي‌شود و لايه‌اي متمايز از چوب اصلي است، در واقع پوست به علاوه‌ي آوند است. با زخمي كردن اين لايه اولاً پوست كه محافظ درخت از نفوذ آب و قارچ و باكتري است، خراب مي‌شود و انواع آفات فرصت تخريب تنه‌ي درخت را پيدا مي‌كنند؛ ثانياً آوند آبكش كه منتقل كننده‌ي شيره‌ي حياتي به نقاط مختلف است، قطع مي‌شود و به تدريج با اخلال در تغذيه درخت ضعيف و نهايتاً خشك مي‌شود. پس:
 از هرگونه زخمي كردن، ضربه زدن نابه‌جا بر تنه‌ي درختان، با داس و چاقو و هر چيز تيز
بپرهيزيم، چه رسد به حكاكي نام خود و عزيزان(!) بر تنه‌ي بي‌دفاع درختان.

در صورت ضرورت، قطع كردن سرشاخه‌‌ها، بايد بدون آسيب رساندن به ساقه‌ و تنه‌ي اصلي انجام شود.

 

 

 لطفاً روند ِ زخمي شدن، دچار قارچ شدن و در نهايت خشك و نابود شدن درختان را در موطن‌شان بنگريد. عكس‌هاي مقابل سرنوشت غم‌انگيز درختان را در عمق جنگل‌هاي درفك به تماشا گذارده‌اند.

 

 

 

۴- گل‌ها هنگامي زيبايند كه در طبيعت و استوار بر ساقه و چسبيده به ريشه باشند. كندن گل‌ها به بهانه‌ي اين كه آن را به محبوبي برسانيد، باعث خشك شدن و پژمردگي گل مي‌شود و يقيناً محبوب شما هم خوش نمي‌دارد نابودي يك موحود زيباي طبيعي را نشانه‌ي علاقه‌ي خود به او قرار دهيد. لطفاً از جيب مبارك مايه بگذاريد و گل‌هاي پرورشي گل‌فروشي‌ها را تقديم كنيد.
تو را خدا از طبيعت ِ در حال نابودي ِ تجديد ناپذير مايه نگذاريد. آيا خبر داريد روزانه تعداد قابل توجهي ار گياهان علوفه‌اي براي هميشه نسل‌شان از روي زمين برچيده مي‌شود؟ تو رو خدا رحم داشته باشيد، كاش نهضتي قاطع، اما مؤدبانه براي تذكر دادن به هر آن كه در بهار گل به دست يا سبزي به دست در حال بازگشت از كوه مشاهده مي‌شود. كدام يك از دوستان خواننده‌ي اين سطور حاضر است براي نهادينه كردن اين نهضت دست ياري دهد؟

۵- آتش در طبيعت نيافروزيم، مگر به اضطرار. زياد سخت نيست براي آن كه عادت ذهني خود را تغيير دهيم. مي‌توان از بودن در طبيعت بدون آتش هم لذت برد. در صورت ضرورت به اين نكات توجه كنيم:
     - فقط از سرشاخه‌هاي خشك استفاده كنيم، به هيج وجه گوني سبز و يا درختي زنده را براي آتش افروزي نبريم؛
    - هر تيم فقط يك جاي آتش تدارك ببيند؛
    - حداقل زمين تحت تأثير آتش قرار گيرد، آتش با حجم كم كه به تدريج تجديد هيزم شود، بهتر است از آتش با حجم زياد؛
   - در صورت مشاهده‌ي بقاياي آتش (سياهي ذغال و خاكستر) از تيم‌هاي قبل، در همان مكان آتش درست كنيم تا خاك كمتري بسوزد؛
   - مكان ايجاد اجاق، جايي نباشد كه زبانه‌ي آتش شاخه‌هاي تر ِ درختان بالا دست را بيازارد؛
   - برگ‌هاي خشك اطراف اجاق به راحتي وسعت دهنده‌ي آتش‌اند و گاه موجب توسعه‌ي مهار ناشدني و اتش‌سوزي مهيب در جنگل مي‌شوند، آنها را از اطراف اجاق دور كنيم؛
    - پس از پايان عمليات، حتماً آتش را به طور كامل خاموش كنيم.

راستي تا حالا ديده‌ايد حتي وقتي از چوب خشك استفاده مي‌كنيد، گاه در ميان زبانه‌هاي آتش، كِرمي و يا دسته‌اي مورچه از آن ميانه . . .   !   حتي چوب‌هاي خشك، خانه‌ي موجودات زنده‌اند!             باز هم مايليد به هر بهانه آتش ايجاد كنيد،به ياد چيزي كه گاه آتش اهورايي مي‌نامندش؟  فكر نكنم ربطي داشته باشد. گمان نكنم روح زرتشت بزرگ راضي به اين كار باشد، به بهانه‌ي مقدس بودن آتش در مذاهب ايراني قديم، طبيعت را تهديد نكنيم.
                

اين نهال B مي‌توانست روزي براي خود درختي شود همچونA، اما دستي بي‌رحم او را در حالي كه زنده بود از كمر قطع كرد. B همچنان زنده است، اما هيچ گاه A  نخواهد شد، چرا ...؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بزن عثمان
 . . .  عثمان شروع كرد به قصه گفتن. ابتدا از زماني صحبت كرد كه تازه جاده‌اي خاكي به خواف كشيده بودند و او براي آن كه مسافران را به تربت و مشهد برساند، گاه دو تا سه روز در راه بود. و گفت در يكي از اين سفرها بود كه با جواني آشنا شد كه ابتدا شيفته‌ي صداي عثمان شد و سپس ساز او و در نهايت مرام او. عثمان گفت آن جوان بعدها دست در كار تأسيس نهادي شد كه كارش مدرسه‌سازي در مناطق محروم بود. او گفت كه آن جوان مجتبي كاشاني بود. من مرحوم مجتبي كاشاني را تنها به عنوان شاعري مي‌شناختم كه طبعي لطيف داشت و دغدغه‌هايي ناب و قشنگ. نمي‌دانستم در تحقق دغدغه‌هايش مردي اينچنين پاي در ركاب است و اقدامي اينچنين مؤثر را راهبري مي‌كرد. عثمان مي‌گفت اين نهادي كه بسياري هنرمندان و اهل ادب و علم در آن عضو بودند، حدود 600 مدرسه در مناطق محروم كشور ساخت.
بزن عثمان ...
من سعي مي‌كردم گفت‌وگو را به موسيقي بكشانم، اما او چندان اصراري به اين كار نداشت. او مدام از خدماتش براي آباداني خواف مي‌گفت و اين كه هنرش را به چيزي نفروخته: "نه در عروسي زدم، نه ختنه‌سوران و نه براي پول. من براي دلم زدم و براي كساني كه براي مدرسه‌سازي كمك كردند".  آنگاه با كمي ناراحتي مي‌گفت: "پس چرا مي‌گفتند اين حرام است؟"

عثمان 1307 متولد شده بود و فقط 4 كلاس درس خوانده بود. از خانواده‌اي متوسط بود. مي‌گفت از پس ِ چند دختر و به تعبير خودش پس از آن كه چند سال كارخانه تعطيل شده بود، پس از كلي دعا و طلب، خدا او را كه نخستين پسر خانواده بود، به پدر و مادرش داده بود. پدرش دام داشت و مزرعه . او با پايان كلاس چهارم و نبودن مقطعي بالاتر در خواف، از ادامه تحصيل محروم شده بود. او با سوز و گداز از اين اتفاق ياد مي‌كرد. عثمان به طور اتفاقي با دوتارنوازي آشنا شد كه بعدها خواهر عثمان را به همسري گرفت. عثمان وقتي ماجراي علاقه‌اش به دوتار را به مادر و پدر گفته بود، ابتدا با واكنشي منفي مواجه شد. تا آنجا كه پدر به سرزنش به مادر گفته بود: پسرت كه مطرب شده، اين بود اون شازده‌اي كه از خدا خواسته بودي‌اش؟

عثمان راننده‌ي ميني‌بوس شد، ترمينالي راه انداخت، براي آباداني خواف تلاش‌ها كرد. عثمان همچنان مزرعه و دام را اداره مي‌كرد و در كنار همه‌ي اينها دوتار زد و با آن زندگي كرد. او معلم خاصي نداشت، خودش اين را گفته بود. او از همان دوتارنوازي كه بعدها دامادشان شده بود، الفباي موسيقي مقامي را آموخته بود و بعدها خودش بود و قريحه‌اي و تمريني. گفته بودم كه عاشق دختر قاضي شهر شده بود و آنها نمي‌خواستند به جواني كه به قول خودشان اهل مطربي است، دختر بدهند. اما دلِ دختر و مادر ِ دختر با جوان ما بود. پس او به خواسته‌ي دل رسيد و مي‌گفت همه‌ي موفقيتش را مديون همراهي و تحمل او بود.  او گفت –عثمان 81 ساله گفت- : او آنقدر خوب بود كه با گذشت حدود 11 سال از فوت او هنوز زني ديگر نگرفته.           واي اين مرد ديگر كيست؟ عثمان محمدپرست

بزن عثمان . . .  ! عثمان به نوه‌اش كه گويا صميمي‌ترين مونس او بود، امر مي‌كرد براي پذيرايي، و او چه مطيع و همراه بود. عثمان امر كرد از طريق كامپيوتر قطعاتي را كه ۱۰-۱۲ سال پيش در محفلي با شعرخواني مجتبي كاشاني و همخواني بالبداهه‌ي شجريان اجرا كرده بود، براي مان پخش كند. گويي نصيب‌مان از موسيقي او قرار بود همين باشد. گويي بر سر آن نبود كه اجراي زنده براي مان داشته باشد. نمي‌شد كاري نكرد. شوق و تقاضا در چشمان بچه‌ها موج مي‌زد، اما گويا كسي را ياراي درخواست نبود. اما نمي‌شد كاري نكرد.  ...   او را در آغوش مي‌بايست گرفت و درخواستي  ...
بزن عثمان!     و او تأملي كرد و برخاست و سازش را آورد.
اين چه بود؟  به گمان من كه تخصصي چندان در موسيقي ندارم و فقط مصرف كننده‌ي موسيقي‌ام، اين كه او زد نه موسيقي دستگاهي بود و نه مقامي. شايد چيزي بين اين دو بود. به گمانم فراتر از اين نام‌ها و دسته بندي‌ها، او چيزي را مي‌نواخت كه گوش شنيده بود و دل پرداختي بدان داده بود و حال و هواي خواف و زندگي در كوير ايجاب مي‌كرد.    شما هم بشنويد 
اين نغمه را.

چه كرد عثمان آن روز عصر ... و حاضران را به كدام سرزمين ناشناخته برد؟
تا نيمه شب گيج آن نغمه‌ها بودم و بوديم.
سحر كه براي عكاسي از كوچه-باغ‌هاي خواف به حاشيه‌ي شهر  رفتيم، نغمه‌هاي دوتار را مي‌ديدم كه اينجا و آنجا روييده بود .  .  .


                       

                               

 بنماي رخ كه باغ و گلستانم . . .                بگشاي لب كه قند فراوانم  . . .
گوشم شنيد . . . . .                                 كو قسم چشم . . .
يك دست جام باده و يك دست زلف يار         رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست

مي‌گويد آن رباب كه مردم ز انتظار               دست و كنار و زخمه‌ي عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابي است   وان لطف‌هاي زخمه‌ي رحمانم آرزوست

(به لطف و همت يكي از ياران خوش ذوق همراه، نمونه‌ي كامل‌تري از برنامه‌ي آن روز در اينجا قابل دسترس است.)


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
يك؛ پوزش به خاطر تأخير در نگارش خواف ۲؛ به زودي جبران مافات مي‌شود

دو؛ به علت مشكلاتي كه در خدمات پشتيباني dr.com پيش آمد، نشاني ايميل نويسنده ي اين  وبلاگ تغيير كرد. از:  am46@dr.com  به:  kouh46@yahoo.com  و بنده در سه هفته‌ي اخير ايميلي دريافت نكردم. با پوزش از دوستاني كه احياناً در سه هفته‌ي اخير ايميلي از اين طريق فرستادند، خواهش مي‌كنم يك بار ديگر به نشاني الكترونيكي جديد مطلب را ارسال كنند. با تشكر فراوان

سه؛ در پست پيشين نوشته بودم : << ... چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمه‌هاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديمي‌ها نوشتم "زخمه">>

دوست ظريفي، بي نام و نشان  ايرادي گرفتند و از سر بزرگواري آن را از طريق اظهار نظر خصوصي برايم ارسال كردند. نوشتند: " زَخمه یا مِضراب، ابزاری است که برای تولید صدا از سازهای سیمی و زهی مورد استفاده قرار می‌‌گیرد. آیا زخمه را می شنوند؟"

 چقدر بزرگواري كردند. اولاً ايراد بنده را گفتند و ثانياً حرمت گزاردند و خصوصي ارسال كردند. حق با ايشان است و بنده باز هم سپاسگزارم.
اما از آنجا كه ذهن توجيه ساز بنده هم فعال بودن را رها نكرد و تلاش كرد و توجيهي شايد غيرموجه آفريد، و آن اين كه از باب مجاز شايد بتوان فعل شنيدن را به جاي آن كه براي صدا ذكر شود، بتوان براي آنچه صدا از آن در مي‌آيد و يا با آن در مي‌آيد، هم به كار برد. مثل ذكر محل و اراده‌ي حال كه يكي از مصاديق آرايه‌ي مجاز در ادبيات است.

تا بعد،  كه اميدوارم بتوانم كاري كنم تا قطعاتي از آن زخمه‌ها را بشنويم!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
بزن عثمان . . . !

ملودي‌هاي دوتار را كه نمي‌توان نوشت. من هم كه اهل هيپرلينك كردن فايل‌هاي موسيقي نيستم. همين كه با وجود كم‌سوادي در كامپيوتر وقتي را براي فرابري عكس‌ها مي‌گذارم، در نوع خودم شق‌القمر است. پس چه كنم تا دوستان عزيزم در خلال خواندن متن، زخمه‌هاي عثمان را بشنوند. راستي چرا به سبك قديمي‌ها نوشتم "زخمه"؟ او فقط دست قوي و زمختش را به نوازش از كنار دو رشته سيم عبور مي‌داد. گويي اين صدا سال‌ها و قرن‌ها در كاسه‌ي دوتار حبس شده بود و همين كه در آغوش عثمان قرار مي‌گرفت، مي‌زد بيرون . . .                                        بزن عثمان . . . !

خب! 
بله معلوم است از چيز دشواري بايد بنويسم. از دومين سفر نوروزي‌ام.
اولين سفر در مسير: "قم، كاشان، ابيانه، يزد" و بالعكس شكل گرفت (لحظه‌ي تحويل سال در باغ‌هاي حاشيه‌ي نياسر- بوديم كه شايد عكس‌هايش را در پست‌هاي بعدي ارائه كنم) و دومين، سفري بود به خواف.
اين سفر به ميزباني دوستان خوبم در دانشگاه اميركبير (پلي‌تكنيك) شكل گرفت و خليل عزيز هماهنگ كننده بود و الحق او و دوستانش در خواف سنگ تمام گذاشتند.
اگر چه در نگارش گزارش‌هاي سفرها در اين فضا التزامي دارم كه حداقلي از اصول گزارش‌نويسي را شامل ساعت‌بندي، وسايل نقليه براي دسترسي به منطقه و ...، چنان كه براي علاقه‌مند به اجراي برنامه مشابه مفيد باشد، رعايت كنم؛ اما اجازه دهيد در اين گزارش چنين نباشد.      
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان      كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است

البته خوب بودن سفر به چندين عامل وابسته است، اما به نظرم همراه خوب اساسي‌ترين عامل است. كافي است يكي از همراهان كمي ناهماهنگ باشد، همين بس است براي خراب شدن برنامه. خداي من! در جمعي بيست‌وپنج نفره كه فقط حدود نيمي از آنها را از قبل مي‌شناسي، اون هم در اين سن و سال كه منم، مي‌توان برنامه‌اي خوب را انتظار داشت؟
   خب اين سؤالي بود كه در طول سفر پاسخ مثبت گرفت. و خدا رو شكر
                        

اما فهرستي از اهم مطالب:
خواف كجاست؟ اون منتهي‌اليه شرقي ايران، در استان خراسان، چيزي نزديك افغانستان. بسيار از محروميتش مي‌گفتند. بله من هم يك روز صبح ديدم كه زنان شهر خواف براي شستن لباس در نهر مشروب از قنات، وسط كوچه‌اي جمع شده بودند.  ...  من هم ديدم كه رنگ و روي شهر و مغازه‌ها بسيار با آنچه در شهرهاي نزديك‌تر به مركز قرار دارند، فرق دارد، من هم ديدم كه ...  اما چندان نمي‌پذيرفتم كه اينجا را در يك كلام به وصف محروميت معرفي كنند.
                      
خواف كجاست؟ شهري خفته در دل كوير و بيابان، با آبادي‌هايي در اطراف پراكنده،كه هر كدام پيشينه‌اي پر رونق را پسِ پشت دارد و تنها بايد دستي برآري و به آرامي غبار تاريخ را از چهره‌اش بروبي: زوزن، خرگرد، نيشتفان، سنگان،  و ... با معماري‌‌هاي بديع و بي‌نظير و البته به تندي و با بي‌رحمي در حال نابودي. اين نابودي تنها محصول باد و باران نيست، اقدامات مخرب و غير مسئولانه‌ي مسئولان ميراث فرهنگي، به تعبير من فاجعه‌اي را در آنجا رقم زده است و در حال رقم زدن است. مي‌دانم ادعايي بزرگ كردم و اتهامي سنگين وارد كردم. كاش صدايي به اعتراض در برابر اين تعبير من بلند شود و مرا مجبور به توضيح و اثبات و عقده‌گشايي كند. اينجا اكنون مجال نيست.
خواف كجاست؟ در آبادي‌هاي اطراف خواف آسبادها (آسياب‌هاي بادي) يادآور پيوند انسان سنتي با طبيعت است. خداي من، اگر چه همه اينها از كار افتاده‌اند و فقط به طوري نه چندان حساب شده براي جذب ِ مثلاً توريست‌ها نگهداري و بازسازي شده‌اند، اما انگار يكي از اينها كار مي‌كند.
                     
خواف كجاست؟ جايي كه بنا بر اقوال مختلف حدود ۹۰درصد رأي مردمش به اصلاح‌طلبان بوده و سر سفره‌ي گشاده‌ي يكي از ناهارهاي سفر در آنجا مي‌توانستي آخرين وضعيت اعلام مواضع نامزدهاي رياست جمهوري ايران را بشنوي.
خواف كجاست؟ جايي كه علي‌رغم فاصله‌اش از مركز، جواناني تحصيل‌كرده و با هوش، در عين تواضع و بي‌ادعايي، در آنجا با سختي‌هاي طبيعت و تمدن و حاكميت كنار آمده‌اند و آماده‌اند پذيراي هر آن كسي باشند كه به قصد مشاهده و فهميدن پاي بدانجا بگذارد.
خواف كجاست؟ جايي كه حدود ۹۰ در صد مردمش اهل سنت‌اند و . . .  از خجالت نمي‌دانم باقي مطلب را چگونه بنويسم، از زيان مهندس و معلم و جوان و مسن و در نهايت نيروي محترم خدماتي مدرسه‌اي كه در آن اسكان داشتيم، مي‌شنويم كه: كاش جمهوري اسلامي به اندازه‌ي اقليت‌هاي ديني غير مسلمان براي ما حقوق قايل بود.  . . .   (وصف اين هجران و اين سوز جگر   اين زمان بگذار تا وقت دگر)
و بالاخره خواف كجاست؟ آنجا كه رشيد مرد پا به سن گذاشتي‌اي در آن سكنا دارد، آوازه‌ي شكرين زخمه‌هايش تا روس و آمريكا و ژاپن را در نورديده، اما بسياري از هموطنانش، و به قول خودش حتي بسياري از همشهريانش هموز نشناختندش.
بزن عثمان ...
                          

نام "عثمان محمدپرست" براي من از سال‌ها پيش تداعي كننده‌ي پير مردي بود كه يواش يواش به اقتضاي سن احتمالاً كمي كم حوصله و كند است و در گوشه‌اي خزيده و او هست و دوتاري و احياناً نغمه‌هايي از نواهاي سنتي خراسان و همين و بس. براي من ۵۰درصد انگيزه‌ي سفر و اي بسا بيشتر، ديدن عثمان بود. اما هماهنگ كننده‌ها مطمئن‌مان نكرده بودند كه او را خواهيم ديد يا نه.
بالاخره يك بعد از ظهري به طور ناگهاني گفتند عثمان وقت داده. رفتيم. مردي كه گمان مي‌كردم بيش از ۶۰-۶۵ نداشته باشد، قد بلند و رشيد و سر حال به استقبال‌مان آمد. بعداً معلوم شد متولد ۱۳۰۷ است. يعني ۸۱ سال دارد، اما ۱۰-۲۰ سال جوان‌تر و شاداب تر مي‌زند. البته چين و چروك صورتش رد زماني قريب به ۸۰ را نمايان مي‌كرد، اما چرا اينقدر سر حال و چابك؟
شروع به صحبت كرد، از كودكي شروع كرد. صحبت كه نه، خاطراتي را اجرا مي‌كرد. پر جست و خيز و زنده، لحظه به لحظه در ذهنم جوان تر شد. هي حرف زد و حرف زد. چنان از شيطنت‌هاي كودكي اش گفت كه احساس مي‌كردي از خاطرات همين چند سال پيش حرف مي‌زند و نه از وقايعي متعلق به ۷۰ سال پيش. به موقع شوخي مي‌كرد و به قول بچه‌ها تيكه مي‌انداخت. وقتي از نخستين بارقه‌هاي عاشقي و ديد زدن يواشكي به اندروني خانه‌ي قاضي شهر و ماجراي دلداگي‌اش به دختري كه بعدها به دشواري همسرش شد، جرف مي‌زد، خيال مي‌كردم با نوچواني مواجهم كه در پوستين مردي ۸۰ ساله رفته.
بزن عثمان . . .
پاسخ به پرسشم را كه دوتار را از كجا شروع كردي، مدام به تأخير انداخت اما بالاخره گفت ...

    ادامه دارد  


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |