

گاهي چيزهاي خوبي هم هنوز پيدا ميشوند، اتفاقات خوب، پيشنهادهاي خوب. اگر به خودم وانهاده شده بود، شايد امسال برنامهي خلخال-اسالم را اجرا نميكردم. راستش پس از اجراي برنامهي خوب پارسال كه اواخر مهر ماه در معيت دوستان خوب اتاق كوه دانشگاه شريف اتفاق افتاد، از ذهنم ميگذشت كه برنامهي بعدي خودم را در اين مسير ، در پاييزي يا شايد يك بهاري، آن هم انفرادي يا در قالب ِ يك تيم بسيار كوچك سايز اجرا كنم.

اما پيشنهادي دريافت كردم كه مقدر شد دوباره پاييز زيباي اين مسير را تجربه كنم. بد نيست انگار كه گاهي آدم كه پا به سن گذاشت، مورد اعتماد و پرسش و پيشنهاد خوب دوستان جوانتر واقع شود و نقش راهنما را ايفا كند.
برنامه طي روزهاي ۱۴ و ۱۵ آبان ماه به اجرا در آمد.
ساعتبندي اجمالي برنامه از اين قرار است:
- حركت از تهران به وسيلهي يك دستگاه وَن : ۱۱شب - شامگاه چهارشنبه (۱۳ آبان)
- رسيدن به خلخال، امامزاده دانيال: ۷:۳۰ صبح - پنجشنبه (۱۴آبان)
جهت حركت: جنوب غربي به شمالشرقي و گاهي حتي شرق
- روستاي بيلي، در جانب شمالشرقي خط الرأس: ساعت ۱۱ صبح. مردم عادي به قشلاق كوچ كرده بودند اما يكي دو چوپان هنوز در اين روستاي ييلاقي بودند. پيشروي بيشتر جادهي ماشينرو نسبت به پارسال، دل را آزرد و ... چه ميشد كرد؟


- نرسيده به روستاي سهناو: ۵ عصر و كمپينگ و شب ماني (توضيحات: دوستان تيم هنرمند بودند و زماني صرف عكاسي ميشد، و الا ميتوان يك روزه به راحتي به روستاي سه ناو رسيد و شب را آنجا سپري كرد.)
- حركت صبح جمعه (۱۵ آبان): ۷:۳۰

. . .

- روستاي دريابن: ۹:۳۰ صبح
- روستاي لاكتاشون (پايان مسير ِ پياده روي و ابتداي جاده در حدود ۸-۱۰ كيلومتري اسالم) ۱۲:۳۰ ظهر ؛ با نم باراني نرم و لطيف در پايان برنامه بدرقه شوي ...
و دوباره شهر و . . . فومن و كلوچه واقعي فومن، و زيتون رودبار و بازگشت مجدد به تهران: ۱۱ شب-شامگاه جمعه و پرسشي از آينده : ... دوباره ... كي؟

به بهانهي ۱۷دسامبر (برابر با ۲۶آذر) سالگشت درگذشت حضرت مولانا (كه برابر بود با پنجم جماديالآخر ۶۷۲ ه.ق.) دوشنبهي پاياني آبانماه و آذر ماه به گفتوگو در باب "مثنوي مولوي" اختصاص دارد.
چشم در راهِ دوستانِ انديشمند و دوستدار مولاناي بزرگ.

قونيه، مجلس سماع - آذر ۸۷

قونيه، آذر۸۷- قبةالخضرا (حرم مولانا)
عنوان: فلسفهي طبيعتگردي و كوهنوردي
مكان: خيابان ۱۶آذر، جنب كلينيك ۱۶آذر، باشگاه دانشجويان دانشگاه تهران
زمان: دوشنبه (۱۸ آبان) ساعت ۱۵تا ۲۰
از آن دوستان سپاسگزارم كه با فراخواني به جامعهي كوهنوردي فرصتي براي طرح و به چالش كشيدن تأملاتم را در اين زمينه، با دوستان كوهنورد فراهم كردند. اميدوارم روزي پاي دوستان اهل فلسفهام هم به اين حوزهي بينارشتهاي باز شود.
سر فصلهايي كه براي اين بحث پيشبيني كردم اجمالاً از اين قرار است:
فلسفه چيست؟
نكاتي در چيستي كوهها
فلسفة كوه و كوهنوردي، حوزهاي بينارشتهاي (نگاهي به تجارب جهاني)
فلسفة فراغت؛كوهنوردي، يك فعاليت فراغتي اصيل و غني (كارويژههاي ورزشي و روانشناختي كوهنوردي)
فلسفه و اخلاق محيط زيست، كوهستان، كوهنوردي

درهي وارنگرود - مهرماه ۱۳۸۸
در ادامهي مباحث اخلاق گمشدهي ...، ابتدا از دوستاني كه به انحاء گوناگون وارد بحث شدند، سپاس. و اما بعد. خُب، آيا برونشدي از اين وضعيت ميتوان ترسيم كرد؟
۱- پژوهندگان معاصر براي تأمل در اخلاق لايهبندي چندگانهاي را البته با تعبيرهاي مختلف برشمردهاند. يكي از دستهبنديهاي اينك متداول، به ويژه با تكيه بر سليقهي فيلسوفان تحليلي مشرب تقريباً چنين است:
۱-۱- meta ethics كه در ايران به فرااخلاق ترجمه شده
۱-۲- normative ethics يا اخلاق هنجاري
۱-۳- applied ethics يا اخلاق كاربردي
۱-۴- folk ethics يا اخلاق عامه
چنانچه بخواهيم فيلسوفانه مباني اخلاق را بكاويم و براي برساختن نظام اخلاقي كارآمد تلاش كنيم، بايد از ۱-۱ به ۱-۴ سير كنيم. اما در عمل چنين نيست كه لزوماً اين سير، يا چيزي دقيقاً معكوس ِ اين روند اتفاق بيافتد. در واقع ابتدا مردم عادي بر حسب سرشت و مقتضاي خلقت و يا بر اساس ِ زيست اجتماعي و تربيتي، به بايدها و نبايدهايي تن ميدهند، بدون آن كه در اين باره گزارهاي بسازند و نظريهاي بپردازند (در اينجا اخلاق عامه شكل ميگيرد). سپس عدهاي كه عالم اخلاق شناخته ميشوند، با نگاه به رفتار مردم، و يا مبتني بر تجارب و شهود خود، بايدها و نبايدها را در قالب جمله و احكام انشائي در ميآورند و دستهبندي و تدوين ميكنند،بنابر اين فهرستي از احكام اخلاقي فراهم ميآيد (شكلگيري اخلاق هنجاري). آنگاه اگر پرسشي و چالشي در چرايي تن دادن به اين احكام پديد آمد، پاي متفكران براي وارسي ِ مباني اخلاق يا نظام اخلاقي به ميدان باز ميشود (تكوين فرااخلاق). تا اينجا ما پيشينهاي يكي دو هزار ساله را شاهديم. ببينيم جايگاه آنچه اخلاق كاربردي ناميده ميشود كجاست. يكي از مظاهر بارز اخلاق كاربردي، اخلاق حرفهاي (professional ethics) است. اخلاق حرفهاي در واقع اخلاق سازمان و نهاد است. از اين باب مبحثي جديد به شمار ميآيد. اين كه يك نهاد كلان مانند نهاد حاكميت و قدرت بايد چه الزامات اخلاقي داشته باشد، درك جديدي است. در نظامهاي اخلاقي دنياي ماقبل مدرن، اخلاق بيشتر شامل مباحثي بود كه هنجارهاي فردي را تحت تأثير قرار ميداد. اما در دنياي مدرن علاوه بر الزامات فردي، بحث الزامات اخلاقي يك مؤسسه يا شركت تجاري يا يك اداره يا يك صنف نيز به جد در ميان ميآيد و اين مباحث جداي از اخلاق فردي (personal ethic) يعني خصايص اخلاقي افراد فعال در آن مؤسسه مطرح ميشوند.
در اينجا لازم به ذكر است كه ما در هر سه-چهار عرصه از دستهبندي اخلاقي در ايران فقيريم. در عرصهي فرااخلاق عمده مباحث را در دو سه جا ميتوان سراغ گرفت: ۱-انديشههاي فلسفه اخلاق ارسطومشرباني همچون خواجه نصير ۲-ميراث عارفان ۳- تلاشهاي پراكندهاي كه ذيل مباحث منطق جملههاي انشائي و نيز ادراكات اعتباري از ابنسينا تا مرحوم طباطبايي به ارث مانده. در عرصهي اخلاق هنجاري نيز ميتوان در كنار همان منابع ياد شده، آراء متكلمان و فقيهاني همچون غزالي و نراقي را ملاحظه كرد. و در عرصهي اخلاق عامه هم بايد ذخيرهي فرهنگ عمومي مردم ايران را مورد توجه قرار داد كه در كنار بسياري فضايل مانند آنچه جوانمردي و مهماندوستي و حيا و عفاف ِ ايرانيان ناميده ميشود، رذايل عمدهاي نيز از مشخصههاي آن است، همچون چاپلوسي و تملق و خودمحوري و گاه غيرتورزيهاي تعصبآميز و كور و ... . و اما، وقتي نوبت به اخلاق حرفهاي ميرسد، تهي بودن دست فرهنگ و جامعهي ايراني بيش از ساير حوزهها هويدا و دلآزار است. شفاف نبودن حقوق همسايگي، حقوق محيط زيست، حقوق متقابل حكومت و شهروند و برجسته نبودن چيزي به نام اخلاق نهادي و سازماني، در واقع ضعف در اين بخش را آشكار ميسازد.
۲- ما براي اصلاح مشكلات اخلاقي جامعهي ايراني چه بايد بكنيم؟
به نظر بنده تلاش موازي در همهي اين عرصهها لازم است. نبايد دست بر دست گذاشت و مبناگرايانه منتظر بود تا ابتدا سنگهاي زيرين (در سطح فرااخلاق) محكم نهاده شود و بعد در سطوح بالاتر اتفاقي بيافتد. ضروري است فيلسوفان و فلسفهورزان اين سرزمين به نوبهي خود در فربه كردن عرصهي فرااخلاق بكوشند، تا در صورت سرايت دستآوردهاي آنان در نظامهاي تعليم و تربيت، رشد اخلاقي شهروندان (بر اساس آنچه در شماره نخست بحث اخلاق، از كوهلبرگ نقل كرديم) تسهيل شود. يعني به جايي برسيم كه مواجهه با خودِ يك رفتار خوب ما را به خوبي ملتزم كند، نه ملاحظهي سود آنياي كه احياناً از آن رفتار نصيب ما ميشود.
ضروري است انديشندگان ديني و سكولار هر كدام به نوبهي خود در شفافسازي هنجارهاي اخلاقي تلاش كنند. (شايد در پستي ديگر در لزوم اين تأكيد، يعني پا در مياني كردن هر دو دسته انديشندگان ديني و سكولار توضيح دهم).
به زبان خيلي ساده، ما چك ليست مشخصي از هنجارهاي اخلاقي نياز داريم. بله واقعاً نياز داريم تا فهرستي از بداخلاقيهاي متداول در جامعهي ايراني امروزي داشته باشيم و توصيههاي لازم براي اجتناب از آنها را نيز ارائه دهيم. فهرستي از اين دست:
-دروغگويي به بهانهي مباح بودن دروغ مصلحتآميز؛
-خلف وعده، به بهانههاي واهياي همچون ترافيك و ... ؛
-ريا و تزوير به بهانهي تقيه و توريه؛
-غيبت و تهمت به بهانهي افشاگري؛
-تمسخر و استهزا به بهانهي رسوا كردن فساد؛
- ... .
البته به اين فهرست همچنان ميتوان افزود. و صد البته در تكميل فهرست بايد هنجارهاي زيست جمعي در دنياي مدرن، مانند اخلاق رانندگي، اخلاق مديريت، اخلاق صنفي و حرفهاي (از الزامات اخلاقي رانندهي تاكسي بودن گرفته تا رييس جمهوري بودن) را مد نظر قرار داد.
پس از تهيه اين فهرست كه البته بايد به صورت چك ليست باشد، خوب است هر شهروندي روزانه خود را مميزي اخلاقي كند و ببيند از التزام عملي به كدام مورد غفلت كرده و در اصلاح آن بكوشد. اما در كنار اين تمرين كه منوط به عزم جدي آحاد شهروندان است، بر عهدهي نهادهاي تعليم و تربيت است كه علل روانشناختي عدم التزام عملي به اخلاق را، هم به طور كلي در جامعه ايراني، و هم به طور ويژه در تك تك صنوف و خانوادهها، بكاوند و راههاي اصلاحي را پيشنهاد كنند و در درون نظام آموزشي رسمي بگنجانند. اكيداً لازم است از هر گونه فرافكني در اين زمينه پرهيز شود. اكيداً لازم است شهروندان ياد بگيرند با تكيهي غلط بر روايات درستي همچون: "الناس علي دين ملوكهم" اخلاقي شدن را تا اطلاع ثانوي، يعني اخلاقي شدن حاكمان به تأخير نياندازند. آنجا كه روي سخن مان با حاكمان است، البته خواهيم گفت: ‹‹ آي حاكمان! از انجا كه الناس علي دين ملوكهم، پس اگر شهرونداني متخلق ميخواهيد، خود در اخلاقي شدن پيشقدم باشيد؛ اما آنجا كه با مردم سر و كارمان است بايد بگوييم زنهار كه اخلاقي شدن خود را موكول به اخلاقي شدن حاكمان كنيد.››
ما به طور عام و خاص نياز به آموزش و تمرين داريم براي بيشتر اخلاقي شدن. بسيار زياد.
در اين راه، اگر مؤمنيم به رسم مؤمنان زمان رسولالله روزانه يكديگر را البته با كمال ادب و تواضع تواصي به حق و صبر كنيم و به خاطر بياوريم پيامبر اسلام آنجا كه ميخواهد اصل غرض خود را از بعثت بيان كند، نگفت آمدم تا نماز خواندن بياموزمتان تا مايهي كافي براي خريد بهشت داشته باشيد، گفت: بُعثتُ لأتممَ مكارِمالاخلاق، برانگيخته شدم تا مكارم اخلاقي را كامل كنم؛ و اگر با دينداري چندان ميانهاي نداريم، به ياد داشته باشيم كه اخلاقي بودن متوقف به دينداري نيست، بلكه بيش از دينداري پايه است.
ما به طور عام و خاص نياز به آموزش و تمرين داريم براي بيشتر اخلاقي شدن. بسيار زياد.
فعلاً يك آگهي براي دوســـــتان حلـــــقهي دوشنـــــبههـــــا
زمان و دورهي جلسات "نشست مطالعه و گفتوگو" كه هر هفته دوشنبهها برگزار ميشد، به دوشنبهي آخر ماه تغيير يافت.
موضوع دوشنبهي آخر مهرماه (۲۷/مهر/۸۸)
(به مناسبت ۲۰ مهر ماه، روز بزرگداشت حافظ)
روشنانديشي در شعر حافظ
به اميد ديدار دوستان
راستي، ... پاييز مبارك !
ضمن سپاس از دوستاني كه با كامنتهاي مرتبط با موضوع، در گشودن هر چه بهتر باب بحث كمك رساندند.
چند نشانه براي نگريستن در بحران اخلاق در جامعه ايراني
يك؛ حتماً تا كنون شاهد نوشتههاي هشدار دهندهاي از نوع زير در كوچهها و خيابانهاي تهران بوديد. اين گونه هشدارها از منظر آسيبشناسي اخلاقي بيانگر چه چيزي هستند؟

اين عكس از سر در مكاني در يكي از خيابانهاي ضلع غربي دانشگاه تهران گرفته شده
اين يكي هم به قول ِ جوانان اين زمان، آخرش ِ:

تحليل: 1- مردم در رعايت نكردن حق ساكنان كوچهها كارد را به استخوان رساندند و ناپسندي پارك كردن در مقابل درِ ورودي خانهي مردم آشكار نيست يا مردم به آن اهميت نميدهند. از اين رو صاحبخانه اين گونه به فرياد آمده.
2- سيستمي معقول و قانونمند براي حل مشكلاتي از اين دست در پايتخت ايران وجود ندارد و مردم مانند دوران بدوي و هر كس به سبك خود در پي حل مشكل است. البته بله، ايران هم پليس دارد، اما مأموريت اصلي او گويا رسيدگي به زلف و چكمهي دختركان است يا سركوب آن كس كه در اعتراض به امري سياسي وارد خيابان شود، نه تنظيم امور شهروندي. آن يونان بود كه در آن پليس (policeman) با نظم شهر (Polis) ربط داشت!
3- در لحن اين صاحب خانه چيزي از جنس درخواست محترمانه و يا تذكر معمولي ديده نميشود، او رسماً دارد تهديد ميكند و اين انگار براي ناظران قانوني گزنده نيست. آيا قانوناً شهروند به تنهايي و بدون مراجعه به قانون و عوامل آن (مثلاً پليس) حق دارد متعدي به حقوق خود را هر طور كه دلش خواست به مجازات برساند؟ آيا چنين جامعهاي را ميتوان متمدن دانست؟
دو؛ به تصويرهاي زير توجه فرماييد. تذكري ديگر كه گونههاي مختلف آن را بسيار در نقاط مختلف شهر ميبينيم.


مكان: تهران، يكي از فرعيهاي خيابان شريعتي

مكان: دربند-شيرپلا، مسير اوسون، بعد از هتل اوسون // با پوزش از حضور محترم خوانندگان
تحليل: اخلاق همسايگي و نيز اخلاق محيط زيست ايجاب ميكند هر جا و در هر زمان، زباله در كوچه و خيابان گذارده نشود. اما وقتي اين حكم اخلاقي رعايت نشود، برخي شهروندان دوستدار محيط زيست! چاره كار را در كاربست تعابيري اينچنين خشن ميبينند. چنين عبارتي به نظر من نشان از ضعف اخلاقي در هر دو سو دارد.
البته دوست خوبي، با مشاهده پست قبلي و در دفاع از شهروندان تصويري اميدبخش فرستادند كه از حضورشان سپاسگزارم، اما چه حيف كه تعداد اينها اصلاً زياد نيست.
%202.gif)
سه؛ در شامگاه ِ سيام شهريور ماه سال جاري در اخبار رسمي ساعت ۹ شب، در قالب گزارش تصويري ويژه، آقاي احمدي نژاد در حال گشايش سمبليك آغاز سال تحصيلي جديد ديده شد. خبرنگار محترم با كلي آب و تاب از اقدامي بديع در اين زمينه خبر داد: به جاي پردهبرداري از لوحي سنگي كه معمولاً بر پيشاني عمارتهاي تازه افتتاح شده نصب ميشود، اين بار رييسجمهوري دهم ترجيح داد با نوشتن متني بر روي تخته سياه، هم مدرسهاي تازه احداث شده را افتتاح كند و هم سال تحصيلي را. دوربين بر روي دستان ِ در حال نگارش آقاي احمدينژاد ميگشت تا نوبت رسيد به درج تاريخ در پايانِ متن. نزديك بود شاخ در بياورم. هنوز دو روز يكم مهر ماه مانده بود. نويسنده تاريخ ۱/۷/۸۸ را بر روي تابلو و كنار امضاء خود نوشت. چطور ممكن است؟ و چرا؟ گزارشگر توضيح داد از آنجا كه رييس جمهوري ان شب عازم آمريكا براي حضور در سازمان ملل بود، تاريخ را دو روز زودتر نوشت.
آخر يعني چه؟ اين ميشود دليل؟ يعني كسي كه هم عضو هيأت علمي دانشگاه است و هم بر عاليترين جايگاه اجرايي كشور تكيه زده، درنمييابد كه اين رفتار، آموزش غيرمستقيم جعل و دروغ است؟ مگر در ادارات ما كم است اين معضل؟ از او گذشته، در صدا و سيما مميزي براي پخش آموزههاي مثبت و منفي اخلاقي وجود ندارد؟
دوستان چه فكر ميكنند؟ به نظر شما زياد مته به خشخاش گذاشتم؟ يعني اين مسئله به خرديِ خشخاش بود؟
ادامه دارد
|
م ۶- اصول اخلاقي جهانشمول |
پساقراردادي |
3 |
|
م ۵- مصالح اجتماعي | ||
|
م ۴-التزام به قانون |
قراردادي |
2 |
|
م ۳- دختر خوب – پسر خوب | ||
|
م ۲- جهتگيري ابزارانگارانه، نسبي |
پيشاقراردادي
|
1 |
|
م ۱- جهتگيري فرمانبرداري، تنبيهي |
كوهلبرگ بر اساس اين مدل جوامع مختلف را مورد بررسي قرار داد و دريافت كه كمتر جوامعي وجود دارند كه بتوان در آنها مردمي يافت كه به مراحل پساقراردادي و به ويژه ششم راه يابند.
در مرحلهي پيشا قراردادي افراد معمولاً از ترس تنبيه، از امري ناپسند پرهيز ميكنند و اگر تنبيه برداشته شود التزام به بايد و نبايد كم ميشود. از نظر كوهلبرگ اين نخستين مرحلهي رشد اخلاقي انسان است كه ميتوان آن را در كودكان سراغ گرفت. كودكان دركي از قرارداد اجتماعي ندارند و ترس از تنبيه به وسيلهي پدر و مادر باعث ميشود از ارتكاب به خطا اجتناب كنند.
در مرحلهي بعد كه همچنان پيشاقراردادي است، تن دادن به پسند و ناپسند اگر چه نه به خاطر در امان بودن از تنبيه، اما به عنوان ابزاري است كه باعث ميشود شخص به خواستههاي معين شخصي برسد كه مطلوبي غير از فضيلت اخلاقي است. اين در مرحلهاي بالاتر از دوران اوليه كودكي قابل مشاهده است.
در مراحل قراردادي ابتدا شخص نه فقط به خاطر نفع آني و خارج از فضايل، بلكه به دليل پسنديده بودن عمل كردن در چارچوبهاي اخلاقي از امري منفي دست ميكشد با به امري مثبت اقدام ميكند. منتها همين دوره نيز به دو مرحله قابل تقسيم است. مرحلهي پايينتر همان است كه ميتوان آن را با تشويقهاي معنوي معرفي كرد و كوهلبرگ براي درك آسانتر، آن را رسيدن به مرحلهي دختر خوب و پسر خوب معرفي كرده. اين مرحله در زندگي فرد شامل دورههاي نخستين جواني است. در مرحلهي بالاتر، صِرف ِ محترم بودنِ قانون، فارغ از اين كه احترام به آن منجر به تشويقي شود يا نه، باعث التزام است.
در مرحلهي پساقراردادي است كه شخص متوجه ِ پسنديده بودن نفس فرمان اخلاقي ميشود، نيك بودن ذاتي هر عمل مبناي احترام به آن است، حال ميخواهد به صورت قراردادي اجتماعي مطرح شود يا نشود. در عاليترين سطح اين دوره از رشد اخلاقي، شخص به درك ارزشهاي جهانشمول نائل ميشود. در واقع رسيدن به اين مرحله مبنايي پديد ميآورد كه خود تابع قواعد اخلاقي نيست، بلكه قواعد اخلاقي تابع آن هستند.
حال دو سؤال: ۱- هر یک از ما در كدام يك از اين مراحل قرار داريم؟ ۲- برآيند رشد اخلاقي جامعهي ايراني كجا قرار دارد؟ براي دست يابي به پاسخ از جمله ميتوان به رفتار مردم در برابر قوانين راهنمايي و رانندگي دقت كرد.
ادامه دارد تا بعد
باري، دوست خوبي در زماني پيش، خواسته بودند يك پست بي شيله پيله ـ به تعبير خودشان - در بارهي اين كه " چه جوري بريم كوه و تجهيزات و ..." بنويسم. وعده كردم براي اجابت و اكنون زمان وفاست.

۱- پيش از اين كه پاي در كوه بگذاريم، ابتدا بايد يك اتفاقي در ذهنمان بيافتد و بعداجمالاً به ۵ سؤال پاسخي بدهيم و بعد كار را آغاز كنيم.
۲- آن اتفاق در ذهن عبارت است از دلتنگ شدن براي طبيعت. هوس ِ بودن در فضايي كه از همهمهي شهر و البته بسياري امكانات آن خبري نيست. كوهستان ميتواند كمي وحشي و گاه بسيار خشن باشد. اين طبيعت كوهستان است و اتفاقاً همين سرشت دشوارناكش، يكي از علل خواستني بودن آن است. پس نكتهي مهم اغازين اين است كه بدانيم به اصطلاح در كوه حلوا پخش نميكنند و كوپيمايي و كوهنوردي سختيهاي خود را دارد. البته به جاي حلوا چيزهايي هست كه صد حلوا با آن برابري نتوانند كرد. سكوت، آرامش، عظمت، موجبات حيرت، زيبايي، گاه تنهايي (اگر تنهاروي را به درستي بياموزيم كه البته براي شروع توصيه نميشود) و ... و اين كه از همين اول عادت كنيم كه با طبيعت دوست باشيم. ورود هر انسان جديد بد جوري احتمال تخريب طبيعت را بيشتر ميكند. حتماً دوستي با محيط زيست و طبيعت كوهستان را ياد بگيريم. من پيش از اين در پستي نكاتي در حفاظت از كوهستان نوشتم.
۳- و اما آن ۵ سؤال: كِي؟ ، كجا؟ ، با كي؟ ، با چي؟ چگونه؟
۴- سؤال يكم اين است كه "كي؟" يعني چه زماني ميخواهيم اقدام به كوهنوردي كنيم. زمستان است يا تابستان؟كوهپيمايي در اين دو فصل گاه زمين تا آسمان متفاوت است. همين جا بگويم كه اگر كسي ميخواهد به همه لذتهاي كوهنوردي راه يابد، نميتواند زمستانها را به استراحت بگذراند و خيال كند در فصل گرم جبران ميكند. و البته كوهپيمايي در هر فصل آموزش و تجهيزات خاص خود را ميطلبد.
من به طور كلي به لحاظ فصلي سال را به دو نيمه تقسيم ميكنم و اين تقسيم بندي البته براي ارتفاعات مياني (حدوداً بين ۲۵۰۰ تا ۴۰۰۰متر در ايران) تا حدودي مصداق دارد: فصل سرد (از آذر تا فروردين) و فصل گرم (از ارديبهشت تا آبان).
توصيه: خوب است كسي كه ميخواهد كوهنوردي را آغاز كند، ارديبهشت را مبدأ زماني قرار دهد. اگر مرتب (هر هفته و يا حتي يك هفته در ميان) شخص تمرينهاي لازم را انجام دهد ميتوان اميدوار بود در مرداد ماه همان سال (البته به شرط جور بودن ساير شرايط) حتي موفق به صعود دماوند شود.
۵- سؤال دوم "كجا؟" يعني چه منطقهاي ، با چه ارتفاعي و با چه آب و هوايي و با چه درجهاي از دشواري. ويژگيهاي منطقه، از منظر شاخصهاي برنامهريزي صعود البته متعدد، اهم انها جز موارد اشاره شده از اين قرار اند: جاده دسترسي به مسير. مسافت مسير جادهاي تا مبدأ صعود، شيب مسير كوهپيمايي، ماكزيمم ارتفاعي كه شخص خواهد گرفت، دشواريهاي احتمالي مسير (بهمني بودن دهليزها، دست به سنگ بودن مسير، عبور از رودخانه، وجود چشمه در مسير، مناسب بودن مكانهايي براي كمپينگ در طول مسير، دماي هوا در ارتفاعات معين، شدت باد و ... (در مورد دما و شدت باد در كوهستانهاي مشهور و نواحي خاصي از ايران در سايت هاي اينترنتي اطلاعات ارزشمند و تا حدود زايدي قابل اعتماد وجود دارد كه از جمله تعدادي از آنها در همين وبلاگ لينك شدهاند). نقشهها و كروكيها گاه اطلاعات ازشمندي از محل و منطقه صعود در اختيار ما ميگذارند.
خوشبختانه در نزديكي اكثر شهرهاي ايران كوهستان وجود دارد و براي شروع كوهنوردي كافي است از ارتفاعات اطراف شهرمان شروع كنيم. براي تهرانيها ارتفاعات توچال البته نعمتي كم نظير است. كاش قدرش را بدانيم.
توصيه: پيش از هر صعود، خوب است با رجوع به منابع متعدد تا جايي كه ميتوانيم نسبت به منطقه و مسير صعود، اطلاعات كسب كنيم.
۶- "با كي؟" خيلي مهم است كه با كي همراه ميشويم. اهميت همراهي در كوه اصلاً با همراهي در شهر و سفرهاي عادي قابل قياس نيست. يك همنورد خوب بهترين لحظهها را در يك برنامه براي شما به ارمغان ميآورد و يك همراه نامناسب و ناهمگون ميتوان تمام لطف يك برنامه را سلب كند و حتي خطرآفرين باشد. از اين رو توصيه ميشود: مبتديان كوهنوردي را در همراهي با افراد قابل اعتماد و باتجربه شروع كنند، هيچ فرصتي را براي ياد گرفتن از دست ندهند، كله شقي نكنند و اگر به تجربه كسي عتماد كردند، براي يادگيري حوصله ب خرج دهند؛ متوسطان همروحيهها را پيدا كنند و براي همراهي با گروهها و افراد ناآشنا اصرارهاي نا به جا نداشته باشند و بپذيرند كه تيم ميزبان و سرپرست آن تيم حق پذيرفتن يا نپذيرفتن انها را دارد، ضمناً اكيداً توصيه ميشود متوسطان براي ابراز وجود عجله نكنند و به اصطلاح خودماني زود سعي نكنند اداي باتجربهها رادراورند، قبول مسئوليت فراتر از توان تازهكارها و بروز رفتارهاي پر خطر بيشتر متوسطان را تهديد ميكند؛ و بالاخره منتهيان ضمن اين كه حق دارند با تيمهاي گزين شده براي دل خود كوهنوردي كنند، گاهي هم مبتديان را به همراهي بپذيرند و از انتقال تجربه دريغ نكنند. ضمناً در كوهنوردي به سختي ميتوان به آخر خط رسيد، هميشه چيزي براي ياد گرفتن هست، حتي اگر پيشكسوت باشي.
۷- "با چي؟" ابزار و تجهيزات در كوهنوردي بسيار مهماند. در ميان كوهنوردي ارزانترين و در عين حال گرانترين است. در يك فصل مناسب، براي ارتفاعات دم دستي شما يك كفش اسپرت مناسب نياز داريد و اي بسا ديگر هيچ. كمي كه خواستيد بيشتر جدي بگيريد، كولهاي معمولي تهيه ميكنيد تا آب و تنقلات و احياناً يك لباس اضافه را در آن قرار دهيد. اما كار كه خيلي جدي شود شما به كفش و كولهي چند صدهزار توماني نياز داريد و پوشاك و غذا و تجهيزات پخت و پز و وسايل فني و ... . پس در مورد تجهيزات نميتوان نسخهي معيني پيچيد. اما چند توصيه كلي و مهم: نخستين سرمايهگذاري خود را به ترتيب در مورد اين سه "ك" انجام دهيد: كفش، كولهپشتي، كيسهخواب. البته براي انتخاب درست و اصولي هر يك از اينها به صفحهها و دقيقهها و حتي ساعتها مطلب نياز است كه برخي از آنها را در سايتها و وبلاگهاي كوهنوردي، به فارسي و انگليسي، ميتوانيد دريافت كنيد. اجمالاً براي دوستاني كه در آغاز راهاند عرض ميكنم براي شروع كار تهيه كفش تركينگ با مارك معتبر و كولهاي استاندارد با حجمي حدود ۴۰ ليتر، در اولويت است. در گامهاي بعدي البته تجهيزات بيشتر را بايد تهيه كرد. پول خود را دور نريزيد، به تناسب درجه كوهنوردي خود به طور خاص با كوهنوردان با تجربه مشورت و سپس اقدام به خريد كنيد.
در نهايت يك توصيه اكيد: خوب است از همين اول عادت كنيد اين ۱۰-۱۲ قلم جنس هميشه در كولهتان باشد، حتي اگر يك برنامه يك روزه و سبك را اجرا ميكنيد: -يك بادگير يا لباس سبك اضافه -آب - يك وعده غذاي اضافه سبك و مناسب -چراغ قوه كوچك و سبك (هدلايتهاي مناسبي اكنون در بازار دسترس است) -آتشزنه (كبريت يا فندك) -قطعهاي طناب (مثلاً يك رشته طناب ۵ يا حتي ۳ ميليمتري كوهنوردي به طول حدود ۱۰متر) -چاقو -سوت -كاغذ و قلم -قطبنماي سبك -وسايل كمكهاي اوليه (حداقل يك چسب زخم)
نكته: هيچ وقت پول قلنبهاي از آسمان براي خريد تجهيزات ِ بعضاً گرانقيمت كوه نميافتد. ياد بگيريم هر ماه مقدار پولي را - شايد حتي پنهان از ديدگان اهالي خانواده و حتي خودمان - زير نمدي، جايي قايم كنيم. پس از مدتي و مدتهايي يواش يواش ما هم مجهز خواهيم بود![]()
۸- "چگونه؟" اين پرسش ناظر بر انواع دانش و مهارتي است كه از راه برخورداري از آموزشهاي ويژهي كوهنوردي به دست ميآيد و نيز برنامهريزي. من اينجا مجال صحبت در باره برنامهريزي را ندارم. (شايد وقتي ديگر). اما در زمينهي كوهنوردي آموزشهاي متعدد و متنوعي تدارك ديده شده است، از انواع كلاسهاي تئوري تا برنامههاي عملي؛ از تغذيه در كوه گرفته تا پوشاك و ابزارشناسي؛ از شناخت كوله و كولهچيني گرفته تا هواشناسي؛ از نقشهخواني و مسيريابي گرفته تا اصول سرپرستي و ... و نهايتاً از كلاسهاي عملي كوهپيمايي گرفته تا آموزش سنگنوردي و كلاسهاي يخ و برف. با حضور در گروههاي كوهنوردي و هيأتهاي كوهنوردي كه زير نظر فدراسيون كوهنوردي در همهي شهرستانها فعالاند ميتوانيم از نحوهي برگزاري اين برنامههاي آموزشي مطلع شويم.
خب به گمانم اين پست بيشيله پيله بود، اما نميدانم مفيد هم بود يا نه.
اما ابتدا چند نكته:
۱- ممنون از تمام دوستاني كه زحمت گذاردن كامنتهاي خوبي را بر خود هموار كردند.
۲- از جمله منابعي كه ميتوان در آن با آراء نگل، ملكيان، و البته شماري ديگر از متفكران در باره "معناي زندگي" آگاه شد شمارههاي "۲۹-۳۰" و "۳۱-۳۲" مجله نقد و نظر است. (البته ناگفته نماند نسخهي كاغذي اين مجله اندكي دشوارياب است)
۳- دوستاني را ميشناسم كه اخيراً در موضوعاتي نزديك به موضوع پست قبلي پاياننامه فوق ليسانس دفاع كردند، نميدانم چرا از حضور پررنگتر براي عمومي كردن مطالعاتشان خودداري ميكنند.
۴- و اما كلياتي در باب كوه رفتن كه دوست عزيزي درخواست كرده بودند. چطور است در اين پست بدانها نپردازم و در اينجا به تماشاي سمبل كوه و كوهپيمايي در ايران، يعني دماوند اكتفا كنيم؟

چتر صبحگاهي دماوند

حال و هواي صبحگاهي شمالشرقي

سايهي بزرگ

كاسهي بزرگ

شناسكي بزرگ

بزرگترين شقايقها

اينجا فريادي سرخ، آن دور دست، لميدگي سفيد

بزرگترين تنهايي كوچك
. . .
دماوند اين همه هست و چيزهايي بس بيش از اين نيز هم.
۱- مسئلهي معناي زندگي (meaning of life) مسئلهي انسان مدرن است. انسان ماقبل مدرن، مسئلهي معنا براي زندگي را نداشته يا در بارهي آن نظريه پردازي نكرده. شايد به اين دليل كه او در جريان مشخصي از معناي زندگي غوطهور بوده است. اصولاً چيزي براي انسان به مسئله تبديل ميشود كه در آن باره دچار مشكلي يا بحراني شود. انسان سنتي به خاطر باور عميق و وجودي به اسطوره، در اقيانوسي از معنا شناور بود، از اين جهت شايد مسئلهي او كليت معناي زندگي نبود، اگر مسئلهاي داشت جزئيات زندگي بود. مسئلهي معناي زندگي از آن انسان مدرن است، انساني كه با فروريزش باورهاي سنتي و اسطوره-محور مواجه است، فروريزش نظامهاي آشنا و معنابخش. از آنجا كه محل تولد مدرنيته مغرب زمين است، مسئلهي معناي زندگي در غرب متولد شد. اما از آنجا كه شيوع مدرنيتهي غربي امري اجتنابناپذير است، با سرعتي بسيار بالا اين مسئله به ديگر نقاط عالم هم سرايت ميكند. از اين رو مسئلهي ‹معناي زندگي› رفته رفته از مسئلهي غربي، به مسئلهاي اكنوني براي انسان امروز بدل ميشود و پرداختن به اين موضوع براي كسي كه به اكنون خود خودآگاه است اجتنابناپذير است.
۲- متفكران متعددي در مغرب زمين در يك قرن اخير به مسئلهي معناي زندگي پرداختند. آراء كساني همچون نگل در اين باره به فارسي برگردانده شده، و در ميان متفكران ايراني نيز كساني همچون مصطفي ملكيان در اين مسئله تأمل كردهاند كه دوستان علاقهمند را براي پيگيري بيشتر به آثار اين انديشمندان ارجاع ميدهم. من در اينجا برداشت خودم را از موضوع، كه البته در مواردي منبعث از آراء ساير انديشندگان در موضوع است عرضه ميكنم.
۳- براي ورود به بحث، يكي از مدخلها تأمل در مفهوم پايهاي ‹معنا› است. براي درك مفهوم معناي زندگي ابتدا بايد مفهوم ‹معنا› را درك كرد. معنا در اينجا در برابر ‹پوچي› قرار ميگيرد. آن كس كه زندگي را پوچ مييابد براي آن معنايي قايل نيست. حال بايد ديد منظور از پوچي براي زندگي چيست؟ در چه صورت ممكن انساني زندگي را پوچ بيابد؟ در جواب اين پرسش چند حالت را ميتوان ذكر كرد:
۳-۱- فقدان مبدأي حساب شده؛ اگر عالم به تصادفي خلق شده باشد و روند ايجاد و تحول امور مبتني بر هيچ طرح از پيش نهاده شده اي نباشد، در اين صورت ممكن است براي شخص انديشنده پوچ و بي معنا جلوه كند. فرق است بين اين نظر كه شخص بپندارد خدايي خواسته تا فرزندي را به پدر و مادري ببخشد، با اين كه تولد فرزند را موكول به امتزاج كاملاً تصادفي دو مايع حاوي ژنهايي خاص بدانيم. مبدأباوري در دل خود منتهاباوري را نيز دارد. يعني اگر جهان خالق حكيمي داشته باشد، انتظار ميرود او را براي رسيدن به مقصد خاصي آفريده باشد. بنابر اين خلاصهي اين گزينه در معناي پوچي ميشود صدفهباوري و نقطه مقابل آن ميشود علتباوري به مثابهي معنا براي زندگي.
۳-۲ - فقدان قانون و نظم در روابط امور؛ ممكن است شخص چندان درگير مبدأ نباشد، يعني ممكن است بتوان پذيرفت كه عالم فاقد مبدأي ذيشعور براي ايجاد است، اما ميتوان براي او قوانين دروني در نظر گرفت. اين كه هر عملي را عكسالعملي است هم اندازهي آن منتها در مقابل آن، گويي به امور نظمي ميدهد كه معناي زندگي را ميسازد. اينجا هم مشاهده ميشود كه نوعي نظم عِلّي در خدمت معنابخشي قرار گرفته با اين تفاوت كه اين نظم طبيعي و مادي است و به امور فراطبيعي ارجاع داده نميشود. نظمبخشي به امور براي فراهم آوردن معنا، چه در امور طبيعي و چه در مناسبات انساني، تلاش انسان مدرني بود كه در فضاي اسطورهزدايي از عالم قرار گرفته بود. من فعلاً به موفق يا ناموفق بودن پروژهي اسطورهزدايي در جهان مدرن نميپردازم.
۳-۳- وجود و غلبهي شرور در عالم؛ ممكن است شخصي به مبدأي قادر در عالم قايل باشد، و يا ممكن است شخصي به قانون و نظمي خود به خودي، فارغ از خالق در عالم قايل باشد، اما مجموعهي خواست آن خالق، و يا اقتضائات نظم خود به خودي را معطوف به تأمين بيشترين راحتي براي انسانها نبيند، گويي امور منجر به شر، بر امور منجر به خير غلبه دارند. در اين صورت هم در كنار نوعي آزردهخاطري نسبت به امور عالم، احساس نوعي پوچي و بيمعنايي انسان را فرا ميگيرد. با توجه به اين شاخص اگر در امور تكويني نقصانهايي وجود داشته باشد،مانند به دنيا آمدن انساني ناقصالخلقه يا هر موجود ناقص ديگري، اين دلالت بر وجود شر در عالم و لذا روا بودن پوچگرايي دارد. همچنين در عالم انساني، سقوط ارزشهاي اخلاقي و غلبهي زور و خشونت بر رحم شفقت، ميتواند مؤيد پوچي در جهان باشد.
بنا بر آنچه گفته شد، زيستن انسان هنگامي داراي معناست كه دستكم يكي از سه حالت مورد نظر محقق باشد، يعني: وجود مبدءي قادر و حكيم در هستي، يا وجود نظم و قانون در جهان و يا وجود و غلبهي خير بر شر در عالم.
۴- اديان يكي از منظومههاي مهم معرفتي بودند كه منبع لايزالي براي تأمين معنا براي انسان به شمار ميآمدند. پس با تضعيف جايگاه اديان معنا در بحران قرار گرفت. در كنار ‹دين› به عنوان يكي از سرچشمههاي مهم معنابخش به زندگي انسان، از دو سرچشمهي ديگر، يعني ‹طبيعت› و ‹زيباشناسي و هنر› نيز به عنوان سرچشمههاي معنا ياد ميشود. تقليل نگاه انسان به طبيعت و فروكاستن آن از جايگاه ‹مأمن مألوف و زيبا› به ‹معدن و محل استخراج مايحتاج تكنولوژيك› باعث شد تا ديگر طبيعت منشأ معنا براي انسان نباشد و بدين سان بحران معنا براي زندگي انسان بيش از پيش جدي شود. در مرتبهي بعد سقوط امر زيبا و هنري، از جايگاه والايي به مرتبهي ابزاري در دنياي صنعتي و پساصنعتي، ضربهاي ديگر بر يكي از سرچشمههاي بيبديل ‹معنا› وارد كرد.
۵- در صورتي كه ادلهي اثبات كنندهي حقانيت اديان از حجيت بيافتد و نگاه انسان به زيبايي و طبيعت نيز ابزارانگارانه شود، طبيعي است كه انسان نتواند رد پايي از معنا در جهان بيابد و بدين سان است كه نسيم پوچي وزيدن ميگيرد و بحراني در نظام معنايي بشر رخ مينمايد.
۶- از منظري ديگر نيز ميتوان به بحث پيرامون معناي زندگي پرداخت؛ تفكيك دو قلمرو براي جستجوي معنا: بيرون و درون. در واقع آنچه تا كنون در بارهي معناي زندگي گفتيم، مبتني بر بيروني (يا آفاقي) و به تعبير فرنگي (Objective) ديدن خاستگاه معنا بود. اما براي بحث در ‹معنا› در تركيب معناي زندگي، ميتوان به مسئله از وجه دروني (انفسي) يا (Subjective)نيز نگريست. با ضعيف شدن مباني براي تحكيم ‹معنا› در وجه آفاقي، اينك انديشمندان به وجه انفسي موضوع توجه كردهاند. از اين منظر، چنانچه اصولاً معنا را وضعيت روحي و موضعگيري رواني انساني در برابر يك موقعيت بدانيم، معناي زندگي نيز بايد در نفس انسان محقق شود و معنا يابد. آن كس احساس پوچي ميكند كه از درون تهي از درك چيزي از جنس ‹شادي›، ‹اميد› و ‹رضايت› است. اين سه مفهوم كليدي معنا كنندهي معنا در وجه انفسي براي معناي زندگياند. البته ممكن است ‹شادي› سطحي و گذرا باشد و يا آگاهانه و عميق. در هر حال انسان شاد ميتواند از پوچي عبور كند، منتها مسلم است كه شاديهاي سطحي و زودگذر معاني سطحي و زودگذر به زندگي ميدهند. اميد نيز عنصر مهمي است. انسان اميدوار انساني هدفدار در زندگي است. اين كه انساني علي رغم فقدان معنايي آفاقي در عالم، بتواند هدفي هر چند شخصي براي پويشش در چند روزي كه به زيستن ميگذرد دست و پا كند، اين براي او معناآفرين است. و در نهايت احساس ِ دروني برخورداري از تواناييهاي مختلف روحي، همچون هوش، قوهي درك زيباشناختي، و حتي زيباييهاي جسمي و قدرت و سلامت بدني و ... ، نوعي احساس رضايت از خود به شخص ميدهد كه منبع دروني قابل ملاحظهاي براي فراهم آمدن معنا براي انسان است.
۷- معمولاً زماني كه شخص دچار بحرانهايي در زندگي شخصي شود، در اثر حادثهاي و يا در اثر تعمقي بيش از حد در نظام هستي در پي دستيابي كامل به مطلوبهاي معمولي زندگي و سپس احساس به پايان رسيدن، و نيز در هنگامههايي كه در اثر تحولات اجتماعي، نظامهاي معنابخش مألوف در سطح عمومي دچار ضربه و تكان ميشوند، مسئلهي معناي زندگي برجسته ميشود. بحران ايدئولوژي، احساس شكست و يأس در عرصههاي مهم اجتماعي اگر عميق و فراگير شود، باب بحران در معنا را ميگشايد. و ...
مسلماً آنچه در اينجا ذكر شد، همهي داستان در بارهي معناي زندگي نيست و اين مختصر به مثابهي مقدمهاي براي ورود به بحث است. در صورت اقتضا و لزوم ميتوان بحث را گسترش داد.
اميد كه همين مختصر نيز چندان بيثمر نباشد.